خلاصه کتاب:
برایان فرشته روشنایی که بخاطر اذیت و آزار هم نوع هاش مجبور میشه دنیاشو ترک کنه.....
زندگی تو دنیای انسان ها سخت و خطرناکِ
مخصوصا واسه پسر سفید و دوست داشتنی مثل اون که گی هم هست
همه چیز آرومِ تا وقتی که یکی شروع به کشتن دخترای کلابش می کنه
برایان در تلاش برای پیدا کردن قاتل با مردی رو به رو میشه که کابوس شبای هر فرشته روشناییِ.......
موجودی که همه وجودش پر از خشونت و کشتاره
موجودی که قدرت و شرارت خالصِ
سایروس هرچی که سر راهش باش رو نابود می کنه
هر چی که بخوادو به دست میاره
مخصوصا اگه فرشته کوچولویی باش که آتیش شهوت و نفرتو بعد از سال ها دوباره تو وجودش شعله ور کرده باش
اون خودِ ترسِ
اون یکی از سه شوالیه فرشته های تاریکیِ......
خلاصه کتاب:
داستان زنی به اسم تسا که ازدواج ناموفقی داشته و شوهرش دست بزن داره. تسا تو یه زندان فوق امنیتی پرستاره و یه روز با بدنی کبود میره سرکار و توجه یکی از زندانی های خطرناک رو به خودش جلب میکنه.
خلاصه کتاب:
دلیلی داره که دولین وینزر را شیطان مینامند. او قسم خورد که صاحب من خواهد شد و وقتی خانوادهام در روزهای سختی قرار گرفتند، یک پاکت سیاه با امضای او به دستم رسید.
خوشقیافه، بیرحم؛ شیطانی پیچیده که سالها پیش قلبم را شکست، برگشته. اگر بخواهم خانوادهام را نجات بدهم باید اسمم را روی جای خالی امضا کنم.
چارهای ندارم. من الان اسیر او هستم؛ زندانی او و دارایی او. دولین هر کاری بخواهد با من میکند و یا اینکه تا آخرین نفس اعتراف نمیکنم. باید بگویم که نمیتوانم منتظر بمانم تا او مدعی من شود.
خلاصه کتاب:
بدنامترین مرد شهر بهم پیشنهاد میده :
نقش همسر مردهشو بازی کنم.
نه میتونم فرار کنم، نه میتونم نه بگم.
یه قدم داخل این نقش میزارم و زندگیم زیر و رو میشه...
چیمیشه که همه چی میریزه بهم؟
این همه راز و سایه از کجا بیرون میان؟
تنها راه نجاتم؟ آدریانه یا فرار از خودش؟
نقش من بین این همه هرج و مرج چیه؟
من وینتر کاوناام ... یا لیا ولکوف؟
خلاصه کتاب:
سرگرد اینترپل سام نیکنام ملقب به آلفاباس، مردی استثنایی و مشهور کسی هست که به دنبال گذشته رازآلودش کمر به قتل پانزده شخص میبندند، سام به دنبال تلخترین حقیقت زندگیش شمشیر دولبهای به دست گرفته و به رسم ویرانی، نابودگر متظاهر شده و با مخفی شدن تو نقاب فداکاری، انتقام قضاوتهای بیرحمانه اطرافیانش را میگیرد، او در گذشته غرق میشود تا این که....
خلاصه کتاب:
در تیمارستان آلجی، بیماری زندانی است به نام کرکگور؛
میگویند در شبی بارانی، پدر و مادرش را به قتل رسانده.
شبها از طبقهای که او را نگه میدارند، صداهای وحشتناکی میآید.
هیچ پزشکی حاضر به ملاقاتش نشده؛ آنهایی هم که قبول کردهاند، نصفهراه برگشتهاند.
برای حفظ جان نگهبانان، دیوارهای اتاقش را با آلومینیوم پوشاندهاند و دستوپایش را زنجیر کردهاند؛ حتی پلیسها هم از درگیری با او ناتواناند.
در میان همهی این نامها، پزشکی بود به نام نارویین.
او داوطلب نبود؛ انتخاب شد.
قرار بود کرکگور را درمان کند،
اما خیلی زود معلوم شد این بار پزشک اسیر شد، نه بیمار.
از روزی که نارویین وارد طبقهی پایین شد، صداها تغییر کردند؛
کمتر فریاد… بیشتر نجوا.
و بعضیها میگویند امپراتوری کرکگور
از همان لحظهای بزرگتر شد
که نارویین در را پشت سرش بست.
خلاصه کتاب:
لیلا درست وقتی که احساس میکرد همه چی درست شده و زندگی داره رو روال عادی میگذره، همه چیز
بهم ریخت!
پدرش رو از دست داد..
و خب باید گفت متاسفانه عاشق شد،
یک عشق اشتباه و یک حماقت بیجا!
خلاصه کتاب:
کیلیان "هاوک" واکر
همهچی از یه منو شروع شد. فکر میکردم بشقابمو تمیز کردم و همه چی تموم شد. اما حالا اون کار برگشته مثل کابوس دنبالم. فکر میکردم از کلیسا جدا شدم، ولی آلبانی مرده و دوباره دارم کشیده میشم توی این بازی. زمان داره تند میگذره و باید حواسم به بروکلین باشه. نمیخوام مثل خواهرش بهش پشت کنم. این بار همهچی گرونتر برام تموم میشه، وقتی که خودمو به یه غریبه معرفی میکنم که عجیب آشناست.
بروکلین کریدمور
باورم نمیشه. خواهرم مرده. نفسکشیدن برام سخته. من و آلبانی همیشه نزدیک بودیم، همهچی رو به هم میگفتیم. هیچکس آلبانی رو بهتر از من نمیشناخت. حداقل فکر میکردم اینجوریه… تا وقتی که اون وارد زندگیم شد. از وقتی پیداش شد همهچی زیر و رو شده و فهمیدم من اصلاً خواهرمو اونجوری که فکر میکردم، نمیشناختم.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.