خلاصه کتاب:
طرفداراش بهش میگن مـونـتـیـگـو!
به معنی کینگ و پولدار...
اولین بار شش سالم بود که دیدمش
اون دوازده ساله بود ، با چشمای یاغی و صورت خشنی که کل بچه های هم سنش رو میترسوند!
اروند از همون زمان متنفر بود
از خانوادش ، از پدر من که میشد عموش ، از برادرام ، از تمام اطرافیانش و هرکسی که سعی میکرد بهش نزدیک بشه ، از همه جز من!
نیلوفر ارم ، دختر عموی اروند ارم!
اروندی که هیچ وقت بهم نگفت نیلوفر....
از همون اول براش طلا بودم
طلای مونتیگو!
فوتـبـالـیـسـت معروفی که تمام ایران میشناسنش اما فقط من میدونم اروند واقعی زمین تا آسمون تفاوت داره با اروندی که بقیه میشناسن ...
خلاصه کتاب:
یاس دختر زیبا و جذابی که مجبور میشه بخاطرِ پول تو خونه های اعیونیه شهر کار کنه، و دست بر قضا با زن و مرد خوش قلبی آشنا میشه که منتظرِ ورودِ تک پسرشون بعد از ده سال به ایران هستن! پسرِ مغرور و نفوذ ناپذیری که همسرش فوت کرده و با یک نوزاد وارد خونه میشه، خونه ای که حالا یه خدمتکار خوشگل و جذاب داخلش هست.....
خلاصه کتاب:
همه چیز بوی خون به خود گرفته بود. عطر گندیده ی قتل پس از سال ها در مشام حوا
بیدار شده و انگشت اتهام، سایه ی عشق را
خط میزد. همه چیز برایش گنگ بود، او
دیوانه نبود؛ مطمئن بود حقیقت را
تنها خود میداند و بر او انگ دیوانگی چسبانده اند
میخواستند او را مجنون جلوه دهند تا از گناه خود بکاهند، اما چه کسی می دانست
واقعیت چیست؟
خلاصه کتاب:
عشق واقعی یه عمر دووم میاره. هوس، تا ابد.
مکنزی شیپلی همیشه مال من بوده. فقط خودش خبر نداره.
اصلا منو نمیشناسه. واسه اون، یه شبحم که تو خواباش پرسه میزنه. سایه اش. یه مورمور شدن تو تاریکی.
هر کاری میکنم، واسه اونه.
کارم اینه که مراقبش باشم.
ازش محافظت کنم و گرگ ها رو از در خونش دور کنم.
زندگیم رو فداش میکنم.
اون اعتیاد منه.
وسواس فکریم.
میگن عشق واقعی یه عمر دووم میاره. ولی وقتی پای مکنزی وسط باشه، یه عمر کافی نیست.
اونو برای یه عمر میخوام.
اونو تا ابد میخوام.
و هیچ چیزی نمیتونه جلومو بگیره.
خلاصه کتاب:
عاشقانه ای ناب میان دختر تُرک و پسر بلوچ...
هیرمان پسر خونسرد و جدی، یه پسر بلوچ که دل میبره از إلای....
إلای دختر مظلوم اما سر زبون داری که برخلاف مخالفت خانواده ها مالکیت هیرمان و قبول میکنه و باهاش به بلوچستان میره و اونجا میفهمه که..
خلاصه کتاب:
خام با خود خیال میکردم برای فرار از مهلکه ،برای گریز از بخت شوم ، وقت دارم ! ولی خیال باطلی بود ، امید عبثی بود ، وقت نداشتم !
حریف حساب شده عمل کرده بود و این را زمانی دریافتم که پدرم از در تو آمد . کی خبرش کرده بودند را ندانستم ولی حسی به من میگفت همه چیز به چهل و هشت ساعت پیش و ملاقاتی برمیگشت که به وداع ختم شده بود !
نمیدانم چرا در آن وانفسا در دستش به دنبال ساطور میگشتم ، ساطور نداشت ولی کمربند که داشت !
لاغر مردنی بود ، استخوانی، ترکه ای ولی به وقتش از پسم برمی آمد .
لازمهاش مقدار قابل توجه ای قساوت قلب و عدم منطق و زبان نفهمی بود که هر سه را از بخت بلند من، باهم داشت!
خلاصه کتاب:
سریس فین دختر جوان و بزهکاری است که در بیابان زندگی میکند و به علت دزدی اموال ملکه در سرزمین خود، به مرگ محکوم شده است. سریس برای زندهماندن، مجبور به فرار است؛ پس دل به دریا میزند و زندگی خود را نجات میدهد. فرار سریس اما شروع ماجراهای بسیار عجیبی است که در ادامه برای او رخ خواهد داد. سرزمین یخزده محل جدیدی است که سریس به آن وارد شده است و در این سرزمین عجیب که مردمی با گوشهای نوکتیز دارد با جنگجویی به نام کینگ فیشر آشنا میشود.
فیشر مردی با قدرتهای مافوق طبیعی است و برخی عناصر را تحت فرمان خود درآورده است. رابطهی سریس و کینگ فیشر در ابتدا پر از چالش است اما رفتهرفته چالشها از بین میروند و ارتباطی عاطفی بین این دختر جوان و مرد جنگجو شکل میگیرد. داستان در ادامه گذشتههای عجیبی و مخفی از زندگی کینگ فیشر را نشان میدهد که او چگونه صاحب این قدرت مافوق طبیعی شده است.
اینها اما تمام ماجرا نیست..
خلاصه کتاب:
نیلوفر دختری از تبار غم گوشه ای از این شهر بزرگ با سختی های زندگی دست و پنجه نرم میکنه تا میون باتلاق کثافت هایی که روز به روز جامعه رو فرا میگیره فرو نره، انصافا هم تاحالا خوب موفق بوده اما یه بازیگوشی و کنجکاوی کوچیک که برای خیلی ها عادیه کار دستش میده و سرنوشت جدیدی براش رقم میخوره که برای نیلوفر اون یه فاجعه اس ..
نام کتاب: نیلوفر آلپ
ژانر: عاشقانه , اجتماعی , همخونه ای , ازدواج اجباری
خلاصه کتاب:
به خاطر تُهمتی که سالها پیش سر زبانها چرخید، جوانشیر در آتشِ کینهی یک جماعت سوخت و از بدیِ همان آدمها، اهریمن، زاده شد.
مَردی که ریشه و اصالتش به خطهی شکوهمند مازندران میرسید، رفتهرفته به قدرتمندترین فرد خاندان بزرگنیا تبدیل شد.
حالا زمان آن رسیده که بعد از سالها، برای گرفتن تقاص خونِ عزیزانش برگردد. قمارِ سیاهی که با آتشِ انتقام شروع شد و به دشتِ خون رسید...
و از آنطرف؛ دخترک ظریف و جسوری که سرنوشتش به خاطر یک قسم، به زندگی پُرهیاهو و وحشتناک این مَرد گره خورده است و یکباره خودش را وسطِ بازی سیاهِ اهریمن میبیند، ولی با برملا شدن بزرگترین راز خاندان بزرگنیا، کمکم نقاب از چهرهها میافتد و گُل میفهمد که جوانشیر کسی نیست جز...!
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.