خلاصه کتاب:
بهراد ، مرد زخم دیده ایست که فقط به حرمت یک قسم آتش انتقام را روز به روز در سینه بیشتر و فروزان تر میکند.. سرنوشت او را تا لبه ی پرتگاهی پیش میبرد که در آن سوی آن چیزی جز تاریکی نیست..
بی آنکه بداند این بار تاریکی همان روشنایی صبح زندگی اش بوده که حالا جای به شب .....
خلاصه کتاب:
سیاه بازی حکایتی تلفیقی از زندگیِ دو مَرده . هر کدوم درست و نادرستِ خودشون رو قبول دارن و هر کدوم به نحوِ خودشون دنبالِ معنیِ واقعیِ زندگی میگردن !
درستِ یکی نادرستِ اون یکی ؛ مردونگیِ یکی نامردیِ اون یکیه !
براشون مهم نیست . راه و رسم زندگیشون بر پایه ی درست و غلط هاییه که با شخصیتشون عجین شده !
سیاه بازی ولی واژه ی کلیدیِ این بازیه ! واژه ای که ناخوانده و مرموز با زندگیشون گره خورد و سرنوشت و زندگی خیلی از نزدیکاشون رو تحت شعاع قرار داد !
خلاصه کتاب:
وقتی یه رابطه دروغین بین دانشمندها تسلیم نیروی کشش قوی بینشون میشه، اون وقت نظریههای آماری و دقیق یه زن درباره عشق رو از سکه میاندازه.
اولیو اسمیت به عنوان کسی که سال سوم پی اچ دی رو میگذرونه، برخلاف بهترین دوستش به روابط عاشقانهی پایدار باوری نداره و این چیزی بود که دقیقا اون رو توی یه موقعیت جدید قرار داد. متقاعد کردن آنه در این باره که اولیو با دیگران قرار میذاره و جاده زندگیاش به سوی شادی پیش میره خیلی بیشتر از حقههای ذهنی دم دستی جدی کار میبرد: هرچی باشه دانشمندها دنبال اثبات چیزها هستند. بنابراین، اولیو مثل هر زیست شناس دیگه ای که از عزت نفس برخورداره، به هول و ولا میافته و اولین مردی رو که میبینه، میبوسه.
اون مرد کسی جز آدام کارلسن نیست..
خلاصه کتاب:
کتاب را بست داشت فکر میکرد که شب بهترین قسمت روز است نه صدایی نه قانونی نه منعی همه چیز در اختیار خودش بود. روی زمین دراز کشید بدنش را کش و قوس داد. ماه از پنجره به رویاهایش ریخت. تلفن زنگ زد
وقتی حرفهام تموم شد با لحنی که رنگ موعظه داشت گفت: ما دنبال فوق العاده هستیم در حالیکه فوق العاده ای در کار نیست.نمیدونم چه جوابی دادم ولی خوب میدونم وقتی گوشی رو گذاشت فهمید که به من دروغ گفته چون از تاسف خزیده در صداش بوی یک انتظار سرخورده می اومد. مطمئنم وقتی که این حرفو زد سوز این انتظار توی چشماش سرخ و مرطوب شده بود چون در لحن صداش نه تنها حسرت بلکه بغض کهنه ای پس رفته بود ولی نه اونقدر که من نفهمم. انتظار چیزی چیزی مثل حسی شبیه اتفاقی ساده با طعمی فوق العاده است.
خلاصه کتاب:
داستان روایت یه دختر خوشگله که پدر و مادرشو تو یه حادثه از دست داده و دختر داستانمونو مجبور به زندگی کردن برای مدت طولانی توی خونه صمیمی ترین دوست پدرش میشه
اونجا با افراد زیادی آشنا میشه و کلی ماجرای هیجان انگیز....
خلاصه کتاب:
داستان درباره ی دختری به نامِ پریاست که بسیار شیطون و سرزنده است وزندگی خوب وارامی دارد ولی زندگی ارام این دختر با رفتن به دانشگاه به هم میخورد واین دختر برای پرداخت بدهی پدرش مجبور میشود با استاد دانشگاش که پسر یکی از دوستایِ پدرشِ است که از قضا دشمن پریاست به مدت یک سال به صورت صوری ازدواج کند ولی توی این ازدواج اتفاقاتی می افتد که …
خلاصه کتاب:
یزدان کیانی، مرد مقتدرو مرموزیه که به دنبال پیدا کردن قانل همسرشه. کسی که به عنوان مقتول دستگیر شده، پسر عموشه اما یزدان خوب میدونه پسر عموش قاتل نیست. و برای همین به دنبال پیدا کردن قاتل اصلی میافته.
سروین پایدار، دختر جسورو باهوشیه که به تازگی با پسر عموی یزدان نامزد کرده و حالا با زندان افتادن علی، با یزدان همدست میشه تا قاتل اصلی رو پیدا کنند و علی رو نجات بدن.
در پی معماهای حل نشدنی قتل همسر یزدان، سروین و یزدان به باند خطرناکی نفوذ میکنن و توی این راه رفاقتی دوست داشتنی بینشون شکل میگیره. رفاقتی که رنگ و بویی از عشق میده اما..
خلاصه کتاب:
محیا به همراه دختر پنج ساله اش هستی پا به خانه محتشم ها میگذارد و در آنجا زندگیش از نو شروع میشود...خانه ای که سید عماد محتشم همه کاره ی آن است.
خلاصه کتاب:
_سوگل ...پیس ...پیس ...سوگل
برگشت و نگاه غرانش رو بهم دوخت
از رو نرفتم :
_سوال ۳
اخمهای درهمش نشون می داد خبری از رسوندن سوال ۳ نیست ...
مثل همیشه گدا بود ...خاک تو سر خرخونش ....
پشت چشم نازک شده اش زیاد دلم شد و زیر لب غریدم :
_گه بگیرنت ....خسیسِ خر خون ....
همونجور که سرقایم کرده ام رو از پشت سارا (نفر جلوییم)بالا می اوردم با خانم اکبری چشم تو چشم شدم ...
با چشمهای درشتش که پشت عینک ته استکانی قدیمی روی صورتش باباغوری به نظر می رسید بهم چشم غره رفت ....
کمی خودم رو جابجا کردم و سعی کردم به هیجان دیدنش و لو رفتنم مسلط بشم ...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.