خلاصه کتاب:
الناز دختری که یه زندگی معمولی نداره،پر از سختی،دختری که برای رسیدن به چیزی که میخواد با چنگ و دندونمیجنگه،میگذره از خودش،خانوادش،خوشحالیش،پر از دلتنگی میشه،زخم میخوره از نزدیک ترین آدمای زندگیش!
آخرش میشه اونی که میخواد؟در زندگی پر از فراز و نشیبش به آرامش میرسه؟
خلاصه کتاب:
مــن چاوش خان بزرگمهر مردی که به قدرت و بی رحمی معروفه، اعتراف میکنم توی همون نگاه اول با دیدن دستیار بزرگترین رقیبم قلبم لرزید!
برای انکار اون حس دست به هرکاری زدم حتی آزارِ اون دختر، اما قدرت عشق بیشتر بود و تنها زمانی متوجه مبتلا شدنم بهش شدم که خیلی دیر شده بود!
اون دختر سرکش و لوند باید مال من می شد به هر قیمتی، حتی نابود کردن....
عشقی داغ و رقابت بین دو ابر قدرت... رابطه ای ممنوعه و جنون!
چاوش قدرتمندی که حاضره زندگیش رو بده و هرکاری بکنه تا دلبرش رو برای همیشه پیش خودش نگهداره حتی...!
خلاصه کتاب:
من امیرارفع پسر امیر سردار سلطان زاده خان آبادی بعد از مرگ مادرم از روستا میرم و الان بعد از ۵ سال برگشتم که انتقام مادرمو از امیر سردار خان بگیرم من با عقدههای مادرم بزرگ شدم که تمام عقدههاش رو در یک جمله دوستت دارم که هرگز از امیرسردار نشنید خلاصه میشه اما با دیدن آذین دختر مش مراد رعیت به دنبال انتقام سختتری هستم....
خلاصه کتاب:
دلارا دختری است که خانواده خود را سال ها پیش از دست داده است و به تنهایی زندگی می گذراند.
روزی آگهی استخدام نیرو برای یک شرکت مهندسی کامپیوتر را در اینستا مشاهده می کند و برای مصاحبه پا به این شرکت می گذارد و با مردی درد کشیده و زخم خورده آشنا می شود،مردی که زندگی دلارا با او گره می خورد و آشنایی که چندان اتفاقی نیست!...
خلاصه کتاب:
چاو چاو روایت دختری به اسم آلا پاشاست که در صدد یافتن اعتماد به نفس و خودسازیست او تصمیم دارد کارخانه ای که یک سال گذشته متروک مانده و افتتاح نشده را دوباره راه اندازی کند ، در این میان، ناچار است از هُلدینگ مشکات کمک بگیرد تاجرینی که بیش از 50 سال قدمت دارند و نبض بازار به دست آنهاست اما هیچکس حاضر به همکاری با آلا نمی شود، در میان سنگ اندازی های خانواده و اصرارشان به ازدواج آلا پاشا ، یک نفر آلا را همراهی میکند، آلا از او نمی هراسد ولی اعتماد هم نمیکند .
بی اعتمادی آلا آنقدر پر رنگ است که سبب می شود تا کوچکترین تاجر مشکات در میانه ی راه از او ...
خلاصه کتاب:
داستان سرگذشت زندگی یه دختر عمو و پسر عمو هست که خیلی همدیگه رو دوست دارن و با هم قول و قرار ازدواج گذاشتن
اما حسادت بقیه مانع رسیدن اون ها بهم میشه ، دختر قصه که تنهاست به اجبار بقیه ، با یه افغانی ازدواج می کنه و به زور از ایران میره و توی کشور غریب خیلی عذاب می کشه ، پسر قصه هم میره جنگ و اسیر میشه .... اما دختر قصه که اسمش مارال وقتی که می فهمه حامله اس ، اون وضع رو تحمل نمی کنه و از اونجا فرار می کنه ...
خلاصه کتاب:
نادرخان که از طلافروشان قدیمی و اسمورسمدار شیراز است همچون پدرسالار تمام اعضای خانودهاش را تحت سلطهی خود دارد و درواقع بر آنها حکومت میکند. کار و زندگی همهشان وابسته به اوست تا آنجا که در خصوصیترین مسائلشان دخالت میکند و عمدتاً هم به نتایج مطلوب میرسد. مگر در چند مورد خاص! دو فرزند و یک نوه! آنها که نتوانستد زیر بار این سطلهی ناعادلانه زندگی کنند و مقابل نادرخان ایستادند، اما مسلماً ایستادن مقابل نادرخان بهایی دارد که همهکس حاضر به پرداخت آن نیست. همهکس جز، باقر و باران و افشین که پیه خروج از زیر سایهی نادرخان را به تن مالیدند و عواقبش را به جان خریدند...
خلاصه کتاب:
مامان با گریه به طرفم اومد و دستمال کاغذی رو زیر بینیش کشید و گفت:
- مگه نگفته راضی شده یه روز در هفته پناهو بیاریم پیش خودمون؟ خب پس چرا بابات رفت بچهرو نداد بهش؟ گفت... گفت پشبمون شده زیرِ قول و قرارش زده.
- بابا کجاست؟
مامان با بغض و گریه دستش رو تکون داد:
- زنگ زد، تو خیابون علاف مونده، میگه حالم خوب نیست حتی بیاد خونه، ببین این پسره چه بدبختی واسمون درآورده... میگم دُرسا دوباره یه زنگ بزن بهش، باش حرف بزن، ببین حرفِ حسابش چیه، واسه چی داره هر روز یه جور دورمون میده... بگو مگه خودت قول ندادی، مرد باش رو حرف بمون دیگه.
خلاصه کتاب:
گریگ ساویکی بزرگ ترین مافیای کوکائین لهستان با شنیدن صدایش درونش جوششی را با تمام وجود حس میکند و قلب ذغالی درون سینه اش تکانی میخورد و ضربانش تند میشودجوری که انگار سال هاست در درون سینه نمی تپیده
بر میخیزد تا ببیند صاحب صدا را نمیداند که با دیدنش تمام دل و سلطنتش را بر باد خواهد داد
و با پای خودش در مرداب چشمای طوسی رنگ غرق میشود و جانش را میان دستات دخترکی میبیند که او را به پرواز در می آورد…
دخترکی که به پرواز علاقه دارد و برای آزادی میجنگد . پرواز میکند به سمت سر زمین پدری و غافل از اینکه در دام آغوش
کوکائین فرو میرود….
خلاصه کتاب:
قرار بی قراری هام شده بود،همون دختر...
همون دختره رعیت...
همون رخت شور عمارتم، با دو تیله ی مشکی دلم رو گرو دلش کرد...
این ننگ بود،ننگ بود همسر شدن با یه رعیت،هم بالین شدن با دختری که همه میگفتن شپش از سر و روش میباره،اما اینطور نبود...
اون زیبا بود و خواستنی،اما نشدنی بود..
به رو آوردن احساس ام جلوی ندیمه ها برای اون دختر رعیت حقارت بود...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.