خلاصه کتاب:
بهار دانشجوی دندانپزشکی، دختر زیبا و مهربونیه که حمایت سهتا برادر باغیرت و متعصب رو پشتش داره. به مردی دل میبنده که سراسر وجودش غرور و خشونت نشسته. یه ارتباط شکل میگیره که یه سرش محبت، مظلومیت، لطافته و یه سرش غرور و کلهشقی. وقتی پای احساس میاد وسط, حالا که قراره دلا به هم نزدیک بشن, حقایقی رو میشه که پای برادرای بهار به ماجرا باز میشه. وقتی حرف غیرت و تعصب وسط باشه هیچی نمیتونه جلوی یه مرد رو بگیره…
خلاصه کتاب:
یاس فرهمند دختری که دغدغش فقط رسیدن به آرزوهاشه و به هیچ چیزی جز درس فکر نمیکنه.
از زمان کودکی تا بزرگسالی خود را در عمارتی گذرانده که پدر و مادرش سرایدار آنجا بودن و هیچ وقت رفتار بدی ناشی از
اینکه خدمتکار بودند رو در مقابل آنها نداشتند.
آرسام پسر بزرگ خانواده، دکتر و استاد دانشکده یاس، رفتاری کاملا برادرانه و صمیمی در مقابل او داشته و گذشتی تلخ از
دست دادن نامزد خود را توسط پرهام پسر عموی نامزدش دارد.
در یکی از روز ها با پیدا شدن دوباره پرهام اینبار دورو بر یاس، ترس عجیبی آرسام را فرا می گیرد که مجبور می شود برای
نجات یاس برادر کوچک خود را در جریان این موضوع قرار دهد.
با اومدن آریو به عمارتشون طی اتفاق های هیجانی و مشکوکی که روز به روز اتفاق میوفته...
خلاصه کتاب:
پرتو، درمانگر بيست و چهارساله ای كه در مركز توانبخشی ذهنی كودكان كار میكند، پس از مراجعه ی کسری بهراد، پدری جوان همراه با پسر چهارساله اش كه به اوتيسم مبتلا است، درگير شخصيت عجيب و پرخاشگر او میشود. از نظر پرتو، کسری كتابی است قطور كه به هيچ كدام از زبان های دنيا نوشته نشده، اما او قصد فهميدنش را دارد. درگير شدن با زندگي كسری با همه ی فراز و نشيب ها و مجهولاتش براي دخترک جذاب است تا جايی كه او را به دوست داشتنی عجيب و غريب وا می دارد...!
خلاصه کتاب:
شبانه دختری است که عاشق عکاسی ست اما برادرش شدیدا با این قضیه مخالف است. بدون اطلاع خانواده برای یک مصاحبه میرود و در مسیر برگشت تصادف میکند در آمبولانس متوجه میشود هیچ چیز تصادفی نیست و سرنشینان ماشین و حتی مرد مرموزی که به ظاهر عابر بوده و سوار ماشین شده هم همگی بخشی از یک نقشه هستند. پازلی که باید حل شود.
خلاصه کتاب:
بلر به امید ساختن زندگی تازه ای از شهر کوچک خود که در آن با مادرش در یک محله زاغه نشین زندگی می کندبه شهر بسیار بزرگی که در دانشگاه ان پذیرفته شده مسافرت می کند.در شهر جدید هیچ دوست و آشنایی ندارد . همچنین به خاطر وضعیت مالی بسیار وخیمش احساس گمشدگی و بی پناهی می کند . نمیداند بایدچگونه از پس خود و مخارج زندگی اش بر بیایدتااینکه با پ<=ی ثروتمند واز خانواده ای اصیل آشنا می شود که به او یاری می رساند تا هدف زندگی اش راپیداکرده ودرمسیر موفقیت قرار بگیردبلر میداند درد گرسنگی کشیدن یعنی چه و روزهابدون سرپناه و غذارابه تنهایی سرکردن چگونه است . امادرتمام مدتی که فکر میکندتنهاست نمیداند که مردی درتاریکی اورازیرنظر دارد..مردی که درسایه پنهان شده وازهر حرکت اوآگاه است.مردی که بلربرایش به یک وسواس فکری تبدیل شده و می خواهد به هرقیمتی که شده اورابه دست آوردحتی اگر مجبور شود کاری غیر قانونی...
خلاصه کتاب:
آیسو که به خاطر بدهی مادرش مجبور به کار توی یه شرکت با قرارداد یکسالهی بدون حقوق شده بود عاشق رئیس جذاب و مرموزش میشه که از قضا مدلینگم هست، اما اون از ترکیه میره و دخترمون مونده و یه پیشنهاد نامزدی با رئیس جدید اون شرکت که پسر پولدارترین خانوادهی ترکیهست و بین دوستاش به شوگرددی معروفه!
اما قصه اینجا تموم نمیشه چون ...
خلاصه کتاب:
دستش به زور به توتِ قرمز رسید.
با لبخندِ دلنشین آن را چید و در دهانش گذاشت.مزهی ترش و شیریناش، دلش را مالش داد و سرشار از حس خوب شد.
توتِ قرمزی نوکِ شاخهی درخت بود، دست دراز کرد برای چیدنش….
اما همان لحظه دستی دورِ کمرش حلقه شد.
ترسیده سر جایاش ایستاد.
ضربان قلبش بالا رفت و گلویش خشک شد.
بی بی بارها اخطار داده بود تنهایی پشت عمارت نرود.
اما نتوانسته بود از توتها بگذرد…
صدایی در گوشش نجوا شد
– هیش، توت فرنگی کوچولوی من! منم نترس.
با شنیدنِ صدایش ترسش چند برابر شد.
– ار….ارباب این …اینجا چیکار میکنید؟!
دست راستش را دورِ کمر باریکش تنگ تر کرد و دست دیگرش را به سمتِ توتِ قرمز برد و چیدش.
میانِ لبانِ سرخِ دخترک قرارش داد و آرام لب زد
– اومدم برات توت بچینم
خلاصه کتاب:
نکنه خونواده ی تو هم جایی برای افتخارت نذاشتن!
درحالیکه روی مبل میلمید
وپاکت سیگارش را ب رمیداشت،
پوزخند زد...
ــمن وصله ی ناجوری برای اون خونواده بودم، رفتم که دیگه نباشم.
نوشین ناباور صندلی خود را عقب داد.
ــ مایک،خونواده تو...چرا اونا رو ترک کردی !؟
سیگار را کنار لبش گذاشت و فندک را زیرش کشید.
ــ نوشین، از اینکه همین قدر هم بهت گفتم، پشیمونم نکن!
خلاصه کتاب:
شایلی احتشام، جاسوس سازمانی مستقلِ که ماموریت داره خودش و به دوقلوهای شمس نزدیک کنه.
اون سال ها به همراه برادرش برای این ماموریت زحمت کشیده ولی درست زمانی که دستور نزدیک شدنش، و شروع فاز دوم مأموریتش صادر میشه، جسد برادرش و کنار رودخونه فشم پیدا میکنن.
حالا اون جدا از کار و دستور، یه انگیزه شخصی هم داره، انتقام از دو برادر شمس، قاتلای عزیز تر از جونش.
****
من شایلیام...
جاسوسی که عاشق رئیس مافیا شدم. مردی که قرار بود زمینش بزنم و مردنش و تماشا کنم.
نزدیکش شدم تا ذرهذره به زندگیش نفوذ کنم و قطرهقطره خونشو بمکم. اما...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.