خلاصه کتاب:
من حامی ام مردی
زخم خوردم که با خودم عهد بستم این جهان رو از هر چی ادم ظالمه پاک کنم.
غافل از این که نمیدونستم قراره تو این راه دختری سر راهم قرار بگیره که باعث شه من پا رو همه چی بزارم .
دختری مظلوم و سختی کشیده که نیاز به تیمار و مراقب داشت
خلاصه کتاب:
ریمای ما یه دختر شاد و شیطون و بیخیالی که دومی نداره!از اون بیخیالا!یه دختر باهوش،یه دختر نابغه!تو 15 سالگیش به یه قمار باز فروخته میشه ولی از جایی که فوق خرشانسه دم به تله نمیده درمیره!خودشوباکمک اطرافیانش میسازه،از هوشش و نبوغش نهایت استفاده رو میکنه و…تبدیل میشه به یه هکر کلاه سیاه،یه کابوس یه خواب بد برای سرگرد سانیار ستوده، مامور پرونده ی کابوس تاریک!...
خلاصه کتاب:
لونا دختری که با ورودش به نیویورک، زندگی آبی بی دردسرش تبدیل به آبی کالکانتیت میشه، همه چیز از وقتی شروع میشه که پا به آسایشگاه عجیب رایموند میزاره، جایی که تیمار توش حکومت میکنه، و در این فاصله با حقایقی روبه رو میشه که...
خلاصه کتاب:
این داستان پلیسی، نویسنده ماجرایی را باز می گوید که برای یک کارآگاه خصوصی به نام ((فلیپ مارلو)) روی داده است .روزی دختر جوانی به نام ((اورفمی کوشت)) به دفتر کار ((مارلو)) در لوس آنجلس مراجعه می کند و از او می خواهد برادرش، ((اروین)) را که مدتی پیش برای کار به کالیفرنیا آمده پیدا کند .((اروین)) چند هفته قبل پانسیون محل زندگی اش را ترک کرده و از محل کارش اخراج شده است .کارآگاه در پی کشف این معما با حوادث و ماجراهایی روبه رو می شود که داستان بر اساس آن شکل گرفته است.
خلاصه کتاب:
قصهی ما از اونجا شروع میشه که یک خبر، یک اتفاق و یک مورد گزارش شده به ادارهی پلیس ما رو قراره تا میرآباد ببره...
میراباد، قصهی الههای هست که همیشه ارزوهایش هم مثل خودش ساده هستند.
خلاصه کتاب:
وعشق یعنی من،یعنی تو
یعنی رها گشتن،یعنی ما
عشق یعنی چشمهایت،ک بیشک بهانه ی زندگانی منند
حال چگونه چشمهایم راببندم وب چشمهایت فکرنکنم
که خودمیدانی چقدرهولناک است تمام شب را بیچراغ پیمودن
خلاصه کتاب:
عطر تنش بوی بهشت رو میده.
اون قلب ایستاده یخ زدهام رو به تپش آورد.
صداش روحمرو نوازش میکنه.
با شنیدن اسمش از خود بیخود میشم.
بدون اون توی شلوغ ترین جمع هم بازم تنهام.
میخوام دوباره این سم رو که بهش عشق میگن رو دوباره بچشم.
با اینکه این سم یه بار من رو به کشتن داد،
اما مشتاقانه میخوام بازم براش بمیرم.
چون زندگی من بدون این سم تفاوتی با مرگ نداره
خلاصه کتاب:
چشم های سفیدم، درون آشفته من رو رسوا میکنه. این موهبت شیطانی هر روز مثل نفرین شکنجهام میده. فرشته مرگ همه دوستهام به جز من رو با خودش میبره. زندگی برام یک شکنجه تدریجی شده. توی عمیق ترین بخش چاه زندگیم گیر افتادم. دیگه تاریکی زندگیم به انتهای خودش رسیده و توی اون اسیر شدم. بلند فریاد میزنم. شاید کسی صدام رو بشنوه.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.