خلاصه کتاب:
سلـیم....
مردی که یه دنیا ازش وحشت دارن و اسلحه جز لاینفک وسایل شخصیش محسوب میشه....
اون از دروغ و خیانت بیزاره و گناهکارها رو به روش خودش مجازات میکنه...
کی میدونه اون چند نفر رو کُشته...؟
به اون میگن زئــوس ، چون این نام برازنده ی ایزد آسمان رخشان و الهه ی یونانیان هست...
حالا چی میشه اگر یک زن...یه دختر با چشمهای شیطانیش ، با هدف قبلی وارد زندگی این مرد فوق ترسناک بشه...؟
خیانتش قابل بخششه....؟
و یا مجازاتی جز مرگ در انتظارش نیست...؟
خلاصه کتاب:
تو خونهی برادرم، توسط بهترین دوستش بهم تجاوز شد. اون منو با دوست دخترش اشتباه گرفت. خونه تاریک بود، مست بود و نفهمید من ماهینم، خواهرِ میلاد. نامزد داشتم اما همه چیز در عرض یه چشم به هم زدن تبدیل به طوفان شد. حالا به خاطر آبروریزی که به بار آورده مجبوریم با هم ازدواج کنیم، اون گفت پای کاری که کرده میمونه، ولی من ازش متنفرم. از اونی که باعث شد مسلم عشقم رو کنار بزنم و بخاطر تجاوزِ بیرحمش، زنش بشم.
خلاصه کتاب:
دنیز روان پزشک موفق و سخت کوشی که...
زندگی آروم و زیبایی داره
اما با از دست دادن یکی از عزیزانش وارد برهه ای از زندگی میشه که حس می کنه طوفانی ترین لحظات زندگیش رو تجربه می کنه...
اما اشتباه می کنه...
طوفان واقعی زمانی زندگیش رو در معرض غرق شدن قرار می ده که اون میاد...
موجی از سونامی با چشم های آبی...
پسری که بیماری ای داره که راه حل درستی از لحاظ روانشناسی براش اراعه نشده...
و آیا دنیز بیماری پسر رو راهی برای خوب شدن خودش می دونه و یا وظیفه؟
و آیا این احساس همین طور باقی
می مونه یا فراتر میره؟
اصلا سونامی مگه برای نابودی نیومده!؟
پس ژانر این قصه رو چی بزاریم؟
کمیش رو میتونیم لو بدیم...مگه نه؟
خلاصه کتاب:
نیاز مهر آرا،وکیل پایه یک دادگستری،دختری سر زنده و کله شق،برحسب یک اتفاق وارد پرونده شومی میشه که خارج شدن ازش غیر ممکنه و با خونی که ازش ریخته میشه،بازی شروع میشه... بازی ای که با خون شروع میشه و مردی که در سایه ها مثل یک مار وحشی،یک لَنسِر بزرگه!
خلاصه کتاب:
من نوه ی جهانگیر خان فرهمند، رئیس کارخانه ی نساجی معروف را به دنیا آورده بودم. اما هیچکس اطلاعی نداشت!
تا اینکه دست سرنوشت پدر و دختر را مقابل هم قرار داد. او نباید می فهمید رزا دختر اوست، اما شباهت دخترم با او غیر قابل انکار است! دختر چهار ساله ام دل و دین پدرش را برد و قلبش را تسخیر کرد!
محمد فرهمند! شاید دل دخترم را برده باشد اما من هرگز دیگر به او شانس دوباره ای نخواهم داد! این عشق را خودم با دست خودم به خاک سپردم...
خلاصه کتاب:
طلوع کارمند یکی از معروف ترین هتل های تهران ،با عوض شدن مدیر هتل پا به داستان های پولاد میزاره...پولاد پسری که بعد از هفت سال به ایران برمیگرده و در هتل پدرش مشغول میشه .... اما اون دلیل مهمتری برای بازگشت به ایران داره و میخواد مهمترین معمای زندگیش رو حل کنه ..
خلاصه کتاب:
تو فکر نکن محض رضای خدا هیچ فکری راجع به من نکن! من نه بگیرم نه پیگیر. یه مدت تحملت کردم الان دیگه نمیتونم. آقا نمیتونم! خجالت میکشم. تو همین جمع کی میدونسته من با این دختر دوستم؟ هیچکس! تو اینقدر سطح پایینی که حتی خجالت میکشم به دوستامون بگم با منی! یه نگاه به سر و ریختت بنداز کلاغ با اون سیاهیش از تو قشنگتره، تحقیرش میکنه اما چرخ گردون تقدیر درست وقتی که انتظارش رو نداشته تو موقعیتی باهاش رو به روش میکنه که حتی خوابشم نمیدیده و حالا....
خلاصه کتاب:
ترانه و حسام از دو شهر و فرهنگ متفاوت در دانشگاه دل به هم میدن و این دلدادگی به ازدواج ختم میشه...
ترانه همراه با حسام برای زندگی مشترک به جنوب مهاجرت میکند.خانواده حسام مردسالار و پسر دوست هستند که اتفاقا هیچکدام از برادران حسام فرزند پسر برای وراثت و ادامه نسل ندارند...ترانهی باردار فرزند پسری در راه دارد و مورد حسادت برادران و خانواده حسام قرار میگیرد
ولی حسام ناراضی از وارث بودن و مورد کینه قرار گرفتن ...
خلاصه کتاب:
بعد از اینکه مادر جوزی از دنیا میره، اون مجبور میشه برای زندگی با پدر، مادرناتنی و برادر ناتنیش به شهر دیگه ای بره. اما نمیدونه توی اون شهر چی در انتظارشه.
فامیلی جوزی رازی رو پشت خودش قایم کرده که بدون اینکه جوزی ازش خبر داشته باشه، اون رو به دشمن شماره یک تنها پسری که عاشقش میشه، تبدیل میکنه.
بک کلرمونت زیبا، بیرحم و همه کاره شهره و قصد داره انتقام این زخم کهنه رو از بی گناه ترین فرد این داستان که جوزیه پس بگیره.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.