خلاصه کتاب:
آرامش دختر هجده سالهای که مورد تعرض پسر همسایه شون قرار میگیره و از ترس مجبور به سکوت میشه و سکوتش باعث میشه هاکان بخواد دوباره کارش رو تکرار کنه اما این بار آرامش برای محافظت از خودش ناخواسته قتلی مرتکب میشه که زندگیش رو مورد تحول قرار میده ...
خلاصه کتاب:
نبات ملک زاده،دختر ۲۰ساله مهربونی که
در روستایی قدیمی بزرگ شده و جز معدود آدم های روستاهست که برای ادامه تحصیل به شهر رفته است.
خاقان ،فرزند ارشد مرحوم جهانگیر ایزدی.
مردی بسیار جذاب و مغرور و تلخ!
خاقان بعد از مرگ برادر و همسربرادرش، مجرم را به زندان انداخته و فرزند پنج ماهه برادرش را به سرپرستی گرفته است.
و اما نبات مجبور به خونبس شدن میشود تا تک برادر خودش را از پای مرگ نجات بدهد.
خلاصه کتاب:
دیزی از سنین کودکی پدرش را از دست داده و مادرش برای فراموش کردن غم از دست دادن همسر به الکل روی آورده .
و کاملاً او و برادرش را به حال خود رها کرده دیزی که خود به مراقبت نیاز داشت .. حالا می بایست مسئولیت برادر ۶ ساله اش را به عهده بگیرد و از او نگهداری کند بالاخره روزی مادرش آن دو را رها کرده و تمام پول های انها را با خود برداشته و میبرد . دیزی و برادرش را تنها … بدون کوچکترین پول و پشتیبانی می کند . دیزی مجبور می شود ترک تحصیل کرده و برای امرار معاش کار پیدا کند . اما بعد از تحمل سختی های فراوان و بالاخره پیدا کردن کاری در یک مغازه جواهر فروشی…
به او تهمت دزدی زده می شود و برای مدت سه سال به زندان محکوم می شود...
خلاصه کتاب:
وایولت سورنگیل بیست ساله قرار بود به هنگ کاتبان بپیوندد و زندگی غرق در آرامش در جوار کتابها و تاریخ داشته باشد. حالا ژنرال فرمانده؛ یعنی مادر سرسختش به وایولت دستور داده تا به صدها شرکتکنندهای بپیوندند که در تلاش برای تبدیل شدن به یکی از نخبگان و افراد برجستهی ناواری هستند؛ یعنی اژدهاسواران، اما وقتی که از همه ریز نقشتر باشی و بدنی رنجور داشته باشی، مرگ فقط بهاندازهی تار مویی با تو فاصله دارد. حالا که تعداد اژدهایان مایل به برقراری پیوند، از تعداد شرکتکنندگان کمتر است بیشتر داوطلبان به دنبال کشتن وایولت خواهند بود تا شانس بهتری برای پیروزی داشته باشند و بقیه هم تنها به این خاطر که او دختر آن مادر است. تصمیم به کشتنش خواهند گرفت...
خلاصه کتاب:
او خواهان آزادیست، آزادی در خندیدن، دویدن، زیر لب آهنگ خواندن و حتی لباس روشن پوشیدن! او حبس شده در افکار پوسیده مردمیست که بلند خندیدن را جرم میداند. چارهای جز به بهدست آوردن آزادی ندارد با عجز به هر ریسمانی چنگ میزند و سرانجام همان ریسمان او را به دار میآویزد!
خلاصه کتاب:
تو یه خاطرهی قشنگ و دست نیافتنی شدی چیزی که دیگه نمیتونم بهش نزدیک بشم، فقط میتونم از دور بهش نگاه کنم و با یه بوسه، یادش رو تو قلبم نگه دارم، شاید هیچ وقت نتونی دوباره همونطور که بودی نزدیکم باشی، اما همیشه تو ذهنم هستی..
این رمان داستان زندگی برکه و یزدان رو روایت میکنه ، داستانی از خواستن و کششی عاشقانه که در اوج خواستن و نشدن ها برای هم تلاش میکنن؛ البته که خوندنش خالی از لطف نیست !
خلاصه کتاب:
درمورد دختری که پدرمادرشو از دست داده و خونه ای تویکی ازروستاهای شمال بهش داده میشه مستقرمیشه اونجا درحالیکه نمیدونسته در اون مکان کارای غیرانسانی انجام میدادن چند روح سرکش سعی در اذیت کردنش دارن تواین راه با کسایی اشنا میشه و هیچوقت فکرشو نمیکرد که عشق دوباره تو قلبش ریشه بدونه….و ایاچه کسی میتواند بفهمد اخراین قصه چه میشود
خلاصه کتاب:
یاسر رحمانی... پسر ناخلف معتمد محله حاج ایمان رحمانی، استاد بوکس و تقطیر مشروبات الکلی... معروف به پنجه طلایی!!!
مرد سی و دو سالهی قد بلند و خوش هیکلی که بخاطر مشکلاتش زنش ازش طلاق گرفته و خانوادهاش روی دیدنشو ندارن . یه شب زن بیوهای رو از چنگال یه روانی که قصد تعرض بهش داشت نجات میده و برای محافظت از زن و پسراش اونو به عقد خودش در میاره و با دیدن دلبری های دختره عاشقش میشه و...
خلاصه کتاب:
نِلا پری .....
يه پری ظريف،کوچولو و دوست داشتنی که تموم عمرش با گلا مشغول بوده دنيای پريا هميشه دور از جنگ و درگيری بوده
بخاطر حفاظ نامرئی که قرن ها قبل دور دنياشون ايجاد شده هيچکس نمیتونه بهشون حمله کنه يا بدون اجازه وارد دنياشون شه بجز يه نفر......
دراگون دورگه نيمه اژدها و فرشته تاريکی.....
مردی که قدرت و خشونت خالص..... مردمش اونو ستايش می کنن و می پرستن.... اون هميشه ساکت و سرد وسط کوهستان زندگی می کرده درست مثل يه اژدها..... داستانای زيادی دربارش هست و افراد کمی از وجودش خبر دارن ...... چون همه فکر می کنن اون فقط يه داستان مردمش مثل خودش از نژادهای مختلف و اکثرا دورگه ان.... دنيايی سرد و برف ی که دقيقا تو کوه پايه بنا شده.....
خلاصه کتاب:
دیگه از همهٔ مزخرفاتی که با زندگی توی شهر همراهه خسته شدم. برای همین، وسایلمو برای یه تعطیلات یههفتهای توی کوهستان جمع کردم. انزوا توی یه کلبه وسط طبیعت به مدت هفت روز، بهترین راهیه برای اینکه دوباره خودمو پیدا کنم و زندگیمو سر و سامون بدم. اما وقتی وسط یه پیادهروی مسیرمو گم میکنم، یه کلبه پیدا میکنم که باعث میشه مردد بمونم—کمک بخوام یا شبرو توی جنگل سر کنم؟
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.