خلاصه کتاب:
جانا دختری که سالها پیش طی یک حادثه پدر و مادرش را از دست میدهد و زمانی که میفهمد پدر و مادرش به دست پرویز فولادوند به قتل رسیده اند تصمیم میگیرد برای انتقام به عمارت فولادوند ها برود و کاری کند که پسر پرویز فولادوند یعنی مسیحا فولادوند عاشقش شود تا بتواند از این قضیه سو استفاده کند و انتقامش را به نحو احسن بگیرد،غافل از اینکه مسیحا یک مرد عادی نیست،او درگیر یک بیماری روانی است و با وجود گذشته ی نامعلوم و شخصیت مرموز اش جانا پشیمان شده می خواهد به هر نحوی از آن عمارت شوم فرار کند ولیکن موانعی سد راه اش
می
شود...!
خلاصه کتاب:
ضُحا زَهرابی ، دختری جوان و زیباست که پس از ده سال به ایران برمی گردد ، به بهانه ی اینکه پدرش کمال زهرابی در بستر بیماری است و در واپسین لحظات عمرش خواستار ملاقات با تنها دخترش است.
به محض ورود ضحا به ایران ، رازی برملا می شود و او تلاش میکند تا متوجه اسرار عمارت زهرابی ها شود . هیچ کس از بازگشت ضحا راضی نیست و درست زمانی که میخواهد وطن را ترک کند و به زندگی سابقش برگردد ، ناگزیر به ماندن می شود . با ورود مردی مرموز و غیر قابل نفوذ، همه چیز به نحو دیگری پیش می رود ، ضحا برای مسیری که در آن قرار میگیرد آمادگی ندارد !
خلاصه کتاب:
راه های نرفته بسیارند
رازهای نادانسته نیز
و زندگی کتابی ست
که فصل های ناخوانده بسیار دارد.
مگو:
تا کی
تا چند ؟
کتاب را ورق بزن
گام بردار
زندگی بر چکاد عشق
روزی گل خواهد داد .
خلاصه کتاب:
از اغوش یه هیولا به اغوش یه قاتل افتادم..قاتلی که فقط با خشونت اشناست وقتی الوده به دست های یه قاتل بشی،فقط بخوای تو دستای اون و توسط لب های اون لمس بشی،قاتل بی رحمی که جذابیت ازش منعکس بشه،زیبایی و قدرتش دهانت رو بدوزه و اون یا گردنت رو می شکنه یا تورو به نفس نفس می ندازه...به اوج نیاز...
خلاصه کتاب:
مستانه و مهیار.... دختر دایی و پسر عمه هستند و از بچگی همبازی همدیگر....
انها لابه لای بازی های کودکانه یشان بهم دل میبازند تا روزها سپری میشود و هر دو به سن جوانی میرسند و با هم نامزد میکنند اما......
خلاصه کتاب:
_ همین امشب خواهرت رو عقد میکنم وحید پاپتی!
با چشمانی وحشی و ریز شده ادامه داد:
_ ولی قبلش دست از کتک زدنش بردار میخوام واسه شب حجلهمون یه چیزی ازش
باقی مونده باشه!
با شنیدن حرفی که زد با رنگی پریده از ترس عقب رفتم و با هق هق خون کنار لبم را
پاک کردم. تنم از این همه کتکی که خورده بودم تیر میکشید و جانی برای دفاع از
خودم نداشتم.
وحید با حالتی متعفن نگاهش کرد.
_تو میخوای خواهر منو عقد کنی آمور خان؟!
میدونی که همین الانش هم همه به اسم جندهی محل میشناسنش!
سفت شدن هیکل عضلانی آمور باعث شد با تنفر نگاهم را از بازوهای بزرگ و پر از خالکوبیش بگیرم و خودم را در آغوش بکشم.
_همه گوه میخورن به ناموس آمور خان اَنگ بزنن چقدر پول بزنم به حسابت؟!
دختره رو ردش کن بیاد همین امشب بی سر و صدا عقدش میکنم.
خلاصه کتاب:
داستان راجب پسریه که سن زیادی داره؛ با خیلی از مردم ارتباط داشته اما تاحالا دلبسته کسی نشده و عشق رو تجربه نکرده.
به خاطر گذشته تلخش و زجرهایی که پدرش کشیده به سمت راه پر پیچ و خمِ انتقام قدم برمیداره.
در کوچه پس کوچههای این حس سیاه، بالاخره نوری میبینه.
اون عشقی خالصانه رو پیدا میکنه که رسیدش بهش، شاید فقط در دنیای آرزوها ممکن باشه….
خلاصه کتاب:
درمورد دختریه که پیش مادر و خواهر زندگی میکنه
خواهر دختره با یه پسر فرار میکنه
و برادر این پسره که خیلی پولدارهه دنبال برادرش میگرده
و میاد دختره و مادره رو تهدید میکنه
مادره که مهم نیست اصلا براش
دختره ولی ناراحته اما هیچ خبری از خواهرش نداره
پسره هم میاد دختره رو گروگان میگیره و میدزدتش تا مادرش بگه دخترش کجا فرار کرده....
خلاصه کتاب:
دایان بی توجه به غرغرهای زن که مخاطبش قرار داده بود، قهوه اش را مزه مزه می کرد.– والا عمه جان دختره انقدر هار شده که انگار نه انگار من عمه شم ، انگار نه انگار بزرگ ترشم ، اگه می دیدی چه دادی کشید سرم جلو بقیه. با گریه ای که ساختگی بودنش حتی با آن چهره ی محزون هم بیداد می کرد ، ادامه داد: ـ دو سه روزه هرچی هیچی نمی گم ، مراعاتش و می کنم ، میگم داغ داره ، این هی بدتر می کنه ، آدم چه قدر ساکت بمونه!؟
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.