خلاصه کتاب:
_شیطان اینه؟
با تعجب به منصور نگاهی انداختم
_اره قربان اینه
_اما اینکه،
_اره یه زنه؟ گول قیافه مظلومشو نخورید قربان، مارمولکی که دومی نداره
متعجب به دختر روبه روم نگاهی انداختم چشمان کشیده،قد متوسط،اندام مزون_می بینی اقا چشماش خدای شرارته بهش میگن شیطان ساکت
این دختر بیشتر به الههی زیبای رم باستان می خورد تا شیطانساکت
_چرا ساکت_چون اون لالِ قربان بی اختیار قهقهای زدم یک دختر بچه لال اینجوری تن و بدن این نره غولها رو لرزونده؟_پاشو خودتو جمع کن مرد از سن و سالت خجالت نمیکشی از قدو قواره دومتریت خجالت بکش منصور با شرمندگی سرش رو پایین انداخت دوباره نگاه یخیم رو به دخترک دادم
_هه این بیشتر بهش میخوره مایه سرگرمی باشه تا قاتل هنوز حرف از دهنم خارج نشده بود که...
خلاصه کتاب:
دختری به اسم ترساست که دو سال پشت کنکور مونده الان منتظر جواب کنکوره . مادر ترسا چند سال پیش فوت کرده ترسا با پدر و مادربزگش( عزیزجون) زندگی میکنه. خواهر بزرگش هم ازدواج کرده. ترسا آرزو داره که بره کانادا و اونجا ادامه تحصیل بده ولی پدرش به دلیل تجربه ی تلخی که در رابطه با فرستادن آتوسا(خواهر ترسا)به خارج داشته تحت هیچ شرایطی راضی نمیشه که ترسا رو بفرسته کانادا، به همین خاطر همین ترسا و دوستاش سعی دارند با همفکری هم راه حلی برای راضی کردن پدر ترسا پیدا کنند که موفق هم میشند ولی برای عملی شدن این راه حل یه سری اتفاقاتی میفته و شخصی وارد زندگی ترسا میشه که مسیر زندگیشو عوض میکنه،…
خلاصه کتاب:
سپنتا پناهی دختری که برای تحصیل به فرانسه رفته و دور از چشم خانواده اش صیغه یک جوان ایرانی میشود و از او باردار ....
ولی پسر معتاد است و سپنتا که امنیت جانی ندارد به ایران فرار میکند ....
و در بدو ورود با راننده تاکسی برخورد میکند که به سپنتا قول کمک میدهد که برایش نقش همسرش را بازی کند....
خلاصه کتاب:
مهزاد روشن برترین طراح سرویس جواهرات که با نقشه قبلی وارد شرکت بزرگ جاویدها میشه، طبق رازهای قدیمی که مادرش از گذشته برای اون گفته میخواد از پسر این خاندان امیرجاوید انتقام بگیره اونو عاشق خودش میکنه و کم کم دنیاشو نابود میکنه تا اینکه ورق برمیگرده...
خلاصه کتاب:
من حاج بهرام خان صالحی یک اشراف زاده..متمول به دختر بی پناهی پناه میدم برای اینکه بتونه تو خونم زندگی کنه صیغه اش میکنم تازه بعد از محرمیت متوجه ظاهر زیبایی که داره میشم نازی که تو صداش داره.. دلبری هایی که تو رفتارش داره من مقید رو کلافه میکنه تا جایی که هر بار تنها گیرش میارم امکان نداره ازش بگذرم!
تقابل بین مردی خشن، مذهبی و به شدت متعصب 34ساله و دختری زیبا و دلبر
خلاصه کتاب:
پناه دختر يكى از ثروتمندترين مردان شهر بخاطر ورشكستگى پدرش مجبور به ازدواج با شريك پدرش مى شه
پناه ناراضى و آقاى خودشيفته چطور مى تونن از پس هم بر بيان
عاشقانه اى گيرا و بكر كه در هيچ جا پيدا نمى کنید.
خلاصه کتاب:
من آرمین افخم! مردی 34 ساله و صاحب هولدینگ افخم! تاجر معروف ایرانی! عاشق دلارا، دخترِ خدمتکار خونمون میشم! دختری ساده و مظلوم که بعد از مرگ مادرش پاش به اون خونه باز میشه. خونه ایی که میشه جهنم دلی، تا زمانی که مال من بشه، اما این تازه شروع ماجراست، درست شب عروسی من متوجه بیماری میشم که دلی به اون مبتلاست! بیماری که باعث شده نامزدش رهاش کنه و از شهرشون فرار کنه.ترس از رابطه.... همسرم از من ترس داره و من در پی علت اون میگردم
خلاصه کتاب:
ارتین سعادت مردی که هنوز با سختی بعد از مرگ خانوادش میخندد بعد از برگشتنش به ایران متوجه میشود خانوادش توسط دوست خانوادگیشون به قتل رسیده، تشنه انتقام میشود و ان ذره از مهر و محبت درونش تبدیل به خوشه نفرت و کینه میشود. مهربان دیروز بی رحم امروز میشود و صدف دختر مظلومِ قاتل خانوادش را می دزدد وبا تهدید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.