خلاصه کتاب:
چاووش صاحب کازینوی زیر زمینی که سال ها بدون هویت زندگی کرده و حالا با گرفتن شناسنامه جدید به اشتباه، اسم ماهک دختری با رویا های بزرگ وارد صفحه ازدواجش میشه و🔞...
خلاصه کتاب:
ترگل خانوم و آقا فرهان؛دوقلوهای ترلان و فرزاد،دانشجوی پزشکین.به اصرار عموشون فرزان،برای کار تو یک بیمارستان میرن.اونجا اتفاقی کسایی رو میبینن که تو دانشگاهن باهاشون کلکل میکنن و به خونشون تشنه ان!دختر عمو و پسر عمویی که با ترگل و فرهان قصه امون گره میخورن...و اما در این بین اتفاقاتی براشون میوفته که به گذشتهی پدر و مادر و عموشون مربوط میشه...!
خلاصه کتاب:
یه دانشجوی خوشگل،شیطون و مغرور به اسم ترلان تو دانشگاهشون با یه استاد جدی و مغرور به اسم فرزاد لجه و ازش تا سر حد مرگ متنفره!روزا همینجوری میگذره تا اینکه تو دانشگاه شایعه در میارن که این دو تا استاد و دانشجوی قصهامون با هم نامزدن!یعنی این استاد دانشجو چیکارمیکنن با این شایعه که زندگیشون و بعدا مدیون این شایعه میشن...؟!
خلاصه کتاب:
سحر و آرش ۴ سال است که ازدواج کرده اند، سحر عاشقانه همسرش را دوست دارد و همیشه در برابر رفتارهای سرد آرش و کم توجه های او صبور بوده، به امید اینکه آرش هم روزی قدر عشق او را بداند اما اکنون و دراین شب بعد از چهارسال آرش از او میخواهد که ...
خلاصه کتاب:
مخبر بعد از سالها قهر و قطع رابطه با تنها خواهرش، تصمیم میگیره با یه مهمونی شام خواهرش رو ملاقات کنه ولی صبح روز بعد جسد تکه تکه شده مخبر در حالی که تمام بدنش شِیو شده و و صورتش بصورت زنونه آرایش شده برای خانواده اش فرستاده میشه.. هر قسمت از بدنش برای یکی از اعضای خانواده اش.. پلیس برای تحقیق وارد ماجرا میشه که ...
خلاصه کتاب:
بچه که بودم، عاشق باران بودم. وقتی که باران میبارید آقاجون صدایم میزد که خودم را به پشت پنجره محبوبم که رو به حیاط بزرگمان بود برسانم و به تماشای باران بنشینم. حتی گاهی مادری اجازه میداد به زیر باران بروم. با اشتیاق وصف نشدنی دمپاییهای صورتیام را پوشیده و نپوشیده به سرعت به حیاط میرفتم؛ دست از یکدیگر باز میکردم و سر به سوی آسمان میگرفتم.
دور خود میچرخیدم و آواز میخواندم...
همان آوازی که وقتی باران میبارید آقاجون میخواند و من ناخواسته حفظ کرده بودم.
خلاصه کتاب:
در مورد دختری بی شیله پیله ساده و مهربون بنام جلوه ست که برعکس درون زیبا چهره اش زیبایی خاصی نداره و از اقبال جلوه تمام خانواده ی مادری او چهرههای زیبایی دارند مخصوصا امیروالا که باوجود مرد بودن خیلی مرد زیباییه انقدر که وقتی بعد سال ها به ایران برمی گرده و قصد ازدواج داره همه ی دخترای فامیل و آشنا در تلاشند که نظر امیر والا رو جلب کنند تا اونا انتخاب بشند. جلوه که باور داره هرگز انتخاب امیروالا نیست با خود واقعیش با امیروالا روبروئه انقدر که امیر والا عاشق زیبایی سیرت جلوه میشه و این تازه شروع زندگی زنی هست که خیلی از ما هستیم چرا؟ چراشو در داستانی بخونید که زندگی واقعی امیروالاست.
خلاصه کتاب:
ژیار راشد مردی از تبار کُرده که برای حفاظت از مادر و برادرش در مقابل پدر مستبدش به اجبار مجبور به قبول شغل اجدادیشون میشه. شغلی که به جز و مرگ و خون هیچ چیز دیگه ای نداره، طی یک اتفاق واسه نابودیش اقدام به قتلش میکنن که همسر و فرزندش کشته میشن، ژیار به کما میره و بعد از اون داخل یه آسایشگاه روانی بستری میشه با اومدن ماهلین و دیدن ژیار روند داستان شکل میگیره و ادامه..
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.