خلاصه کتاب:
متین به دلیل سن کم و شرایط نامتعادل خانواده درک درستی از رمانس ندارد و همه دانسته های اندکش محدود میشود به رمان های عاشقانه ای که خوانده است ، او به امید داشتن زندگی ای مثل رمان های محبوبش با مردی ازدواج می کند که هیچ شناختی از او ندارد ، اما پس از پشت سر گذاشتن دوره کوتاه و تلخ زندگی مشترک با واقعیت های زندگی بیشتر آشنا شده و وارد اجتماع می شود .
در این میان دو مرد سر راهش قرار میگیرند و این بار متین باید با چشم باز میان عقل و احساسش یکی را انتخاب کند ! مردی که سن بیشتری دارد نسبت به متین که در موقعیت های سخت همراهش بوده یا مردی جوان که میخواهد زندگی تازه ای در کنار یکدیگر بسازند و هر دو عاشق متین صبور و آرام میشوند .
خلاصه کتاب:
من گناهکارم، تو گناهکاری، همه ما به نوبه خود در این گناه، گناهکاریم من بدم، تو بدی، همه ما بد بودیم تا گناهکار باشیم، تا گناهکار بمانیم، تا ابد و کلمات ناقص میمانند چون من جفا دیدم تو کینه به دل گرفتی و او انتقام گرفت به کدامین گناه؟به کدامین حکم محکوم شدیم به گناهکاران ابدی؟ هـــمه ما گناهکاریم...همـــه ما در روند ساخته شدن یه مرد هیــــولا شریکیم...حتی ساده ترین دختر این داستان خیلی وقته ازم...
خلاصه کتاب:
داستان در رابطه با دختری به اسم آیلارِ که بعد از مرگ مادرش زیر دست نامادری و برادر های سختگیر و سنتیش بزرگ میشه..بعد از مرگ خواهر بزرگترش، نامادریش اون رو مجبور میکنه تا با شوهر خواهر زنباز و..با داشتن سه تا بچه ازدواج کنه..ولی آیلار که تحمل همچین چیزی و نداره با کمک یکی از خدمتکارای قدیمی خونه، همراه قباد فرار میکنه و به تهران میاد..
اما زندگی اونجوری که فکر میکنه پیش نمیره..همهچیز از جایی شروع میشه که آیلار به اجبار قباد، به مطب علا میره و پاش ناخواسته و با نقشه ی از پیش طراحی شده ی اون به زندگی اَیاز و مهربان باز میشه و ناخواسته درگیر ماجرای انتقام علا میشه...
خلاصه کتاب:
فکر میکردم اون هم بعد از شنیدن جمله ام اخم و تخم میکنه،اما اون کوتاه خندید و قاب عکس و با ملایمت روی یکی از قفسای کتابخونه ی کوچیکی که روی دیوار کار شده بود گذاشت و سمتم چرخید … تا حالا نپرسیدم ازش،اما به نظرم همینی که گفتی دلیل موجهی بوده براش که دیگه نخواد به مرد دیگه ای فکر کنه.
خلاصه کتاب:
رمان اپسیلون داستان دو نفریست که یه شب تو یه مهمونی اتفاقی با هم تو یه اتاق قرار می گیرن و بینشون رابطه ای شکل می گیره که منجر به حاملگی دختر داستان می شه، در حالی که پسره از اون شب هیچی یادش نیست…
خلاصه کتاب:
دختری به اسم سودا که عاشق رادمان هم دانشگاهیش میشه اما وقتی با خواهرش آشناش میکنه عاشق هم میشن و رادمان با خواهر سودا ازدواج میکنه سودا برای فراموش کردم رادمان به خارج از کشور میره تا ادامه تحصیل بده و بعد چهارسال برمیگرده اما میبینه هنوزم به رادمان بی حس نیست برای همین تصیمیم میگیره ازدواج کنه با اولین خواستگارش…
خلاصه کتاب:
بهار بعد از فوت پدرش تو رشته پرستاری دانشگاه تهران قبول میشه و به اصرار مادرش بجای کارکردن میاد تهران. چون دیر اقدام کرده بود خوابگاه گیرش نمیاد و مادرش بهش میگه چون تو شرایط خوبی نیستن بهتره بره خونه ی دختر خاله اش. دختر خاله هم یه دندان پزشک پولداره که بعد از فوت شوهرش با برادر شوهرش که هفت هشت سال از خودش کوچیکتره و یه مرد خوشتیپ و مایه داره ازدواج کرده و زندگی خوبی نداره چون مدام با مهرداد درحال جنگ و دعواست. همون روز اول مهرداد از بهار خوشش میاد و بهش پیشنهاد رابطه میده و اونقدر بهار رو به پول و قربونت برم هاش وسوسه میکنه و موفق هم میشه و دقیقا زمانیکه بهار عاشقش میشه رسوایی عظیمی به بار میاد
خلاصه کتاب:
حامدِ ماجد! بزرگ ترین طلا فروشِ تهران! قد و بالای رعنا، هیکل زیبا، خوش چهره و خوش صدا...کسی که همهی دخترا براش سر و دست میشکنن! عاشقِ رفیقِ زنش می شه. کسی که برای انتقام اون رو عاشق خودش میکنه.... دِل میده به دِلش و....
خلاصه کتاب:
عظمت و شکوه نیاکانمان بر کسی پوشیده نیـست ، بارها و بارها ، از حکمـرانی حـق و حقیـقت پادشـاهی نیاکانمان شنیده ایم و نشانه هایش را در ستون های قد علم کرده پــارسـه (معروف به تخت جمشید) به چشم دیده ایم .
تیدا هم مثل تو ! .. مثل ما ! … حتی نزدیک تر از هر کسی به نسل ما ! .. هویتش را جایی جا نگذاشته که بخواهد پیدایش کند ! … فقط نیازش به مــرور است و یــاد آوری !
اینجا بحث قانون و حق و عدالت نیـست ! حرف از ذات است و هویــت !
تیدا با مرور همه صفحات تاریخ خــاک خورده ، این عظمت را به چشم می بیند و معجزه وار به واسطه دروازه ملل ، به بهشتی موعود وارد می شود ، اسطوره های نامی سرزمینمان به پیشوازش می آیند و قطار حوادث با سرعت به سمتش ، مهربانی و عطوفت پادشاهی از خاندان پارسیان مجذ وبش می کند و این بار وجود پر عدالت دنیای پرشکوه نیاکانمان را تصدیق می کند .
حقیقت آنجاست … و عشق هم ! … فارق از تمام بایـدها و نبایـدها ، این عشق را مـی پذ یرد … اما مگر مـی شود بهشت موعــود مـار سیـاه و وسـوسـه طاووس نداشته باشد ؟!
این بار مقابل سوالی ذاتی خود را پیدا می کند که ذاتش … زاده نور …. یا تاریکی ؟
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.