خلاصه کتاب:
سمیر، هکر ماهری که هیچکس نمی تونه به سیستمش نفوذ کنه، از یه دختر باهوش به اسم ماهک، رو دست می خوره و هک می شه و همین هک باعث یه کلکل دنباله دار بین این دو نفر شده و کم کم ماهک عاشق سمیر می شه غافل از اینکه سمیر...
خلاصه کتاب:
مریم دختر شمالی،اهل گیلان که برای تحصیل در رشته ی معماری وارد دانشگاه شیراز میشه…
استاد درس هندسه اش یه پسر ۳۰ ساله است که چشمش مریم رو میگیره و هر روز باهاش کل میندازه و این کل کل ها کم کم روزنه ی عشق رو تو دلشون پرورش میده اما….
خلاصه کتاب:
گلاره زنی بدکاره و بدنام با ذهن و عکس العملی متفاوت هست که در خونه ی زنی بنام "حریر اجاره" کار میکنه ،مردی بنام حمیدرضا مصّر و با تهدید ،گلاره رو در ازای مبلغی هنگفت برای یک شب اجاره میکنه ،گلاره در طی مسیر میفهمه او پزشک و از یک خانواده سرشناس هست و مردی محترم اما با رازهای ناگفته وپنهان و مشکوک هست، حمید رضا بعد یک شب به گلاره پیشنهادمیده با او به شهر دیگه ای بره و باهم زندگی کنند و از این پس اسمش"دریا" باشه ،اما،فکر میکنید چرا؟
خلاصه کتاب:
رسومات كهنه و متحجر يك قبيله مرا از دل تمدن بيرون كشيد و حال من اسير امپراطوري بزرگ تو..
خانى و جان شده اي… سرزمين وجودم را با يك شبيخون به تاراج ببر و قلبم تنها غنيمت اين جنگ!
قسم ميخورم تسليم تسليمم…
درنگ نكن با عشق بتازان و بيا…
خلاصه کتاب:
رقاص کاباره داستان زندگی واقعی دختر ساده روستایی و فقیر هست که فوق العاده زیباست و بخاطر زندگی شهری ،شهرت و پول با مردی که از شهر اومده از روستا خارج میشه و میاد طهران اما وقتی به طهران میرسه می فهمه قراره تو یکی از کاباره های بزرگ طهران کار کنه و سرهنگ پیری دل به دلش میده اما ....
خلاصه کتاب:
من کاترین هانسلم، دختر دورگهٔ روسی ایرانی. تنها یه عضو از خانوادهم باقی مونده بود؛ اون هم نانا خالهٔ تنیم بود؛ اما همهچیز وقتی پیچیده شد که وارد دانشگاه شدم و با استاد ادبیات، آریا وثوق آشنا شدم. اون مرموز بود، ساکت و موذی، اما پشت اون چهرهٔ بهظاهر آرومش راز ها نهفته بود.
مثلاً چه به روز راضیه، نامزد سابق آریا اومده بود؟ کی خبر داره؟ همه یا هیچکس؟ اگه همه خبر دارن، پس چرا هیچچی به روی خودشون نمیآرن؟..
خلاصه کتاب:
رﯾﺤﺎﻧﻪ دﺧﺘﺮی ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻨﺮ ﻋﻼﻗﻪ داره ﻧﺎﺧﻮاﺳﺘﻪ اﺗﻔﺎﻗﺎﺗﯽ ﺑﺮای ﺧﻮدش و ﺧﺎﻧﻮادش ﻣﯿﻔﺘﻪ اﻣﺎ ﺑﺎﻫﺎﺷﻮن ﻣﺒﺎرزه ﻣﯿﮑﻨﻪ و ﺳﺮ اﻧﺠﺎم ﺑﺎ ﺟﻨﯽ ﺑﻪ اﺳﻢ آرﮐﺎ آﺷﻨﺎ ﻣﯿﺸﻪ که ﻣﺎﺟﺮای اﯾﻦ دوﻧﻔﺮ ﺟﺎﻟﺒﻪ… بخشی از داستان بر اساس واقعیت است.
خلاصه کتاب:
من شاهرخم...
بعد از خيانت زنم از هرچي زن هست متنفر شدم و نمي خوام هيچ زني بهم نزديك بشه ولي ثروت من وارث نياز داره تصميم گرفتم برم بانك اسپرم و اونجا با دختر لوس و ننري روبه رو شدم كه قرار بودوارث من رو حامله شه. همه چي خوب بود تا اين كه اون تخم سگ از خونشون فرار كرد و حالا تو خونه
ی و من ديگه نميتونم خودمو كنترل كنم...
خلاصه کتاب:
با تنی رنجور و خم شده خودم رو به تختم می رسونم. تخت سفید دو نفرهمان… خودم رو روی تخت می کشونم و به تاجش تکیه می زنم. نگاهم به دیوار مقابلم می اُفته. به قاب های کوچیک و بزرگی که آویزونش کرده بودم. لبخند تلخی روی صورتم می نشینه. خودم بودم، توی لباس بلند و سفید دنباله دار عروسی و چهره ای که با یک آرایش ملیح توی اوج زیبایی قاب گرفته شده بود.
خلاصه کتاب:
چه پارادوکس مضخرفی، من از دور کیک به دست و ناباور شایدم دلشکسته خیره بودم به صحنه رو به روم ولی آدمایی که دورم جمع بودن با شادی دست میزدن
و روبه روم مردی بود که کنار ژیلا نشسته بود... مردی که بهم دروغ گفته بود و تمام احساسات من رو به بازی گرفته بود؛ پس اون یه مرد معمولی نبود!
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.