خلاصه کتاب:
ی دختر به اسم ماهتیسا،واسه جور کردن دیه،کلاهبرداری و اَخاذے میکنه،نه از یکی دونفر بیش از۱۰پسر پولدار در سراسر ایران،به قصد ازدواج رسمے،با گِریم،شناسنامه و کارت ملی و شناسایی جعلی،همراه با خانواده جدیدی که باهاشون زندگی میکنه،نقشہ ای حساب شده و بابرنامه ریزے،بدون گذاشتن ردی از خودش و جای شک و شبهہ،همراه با ۲۰۰،۳۰۰میلیون هدیه گران قیمت ،طلا و جواهرات و سکه سرسفره عقد فرار میکنہ،ماهتیسا گذشته مبهمی داره،ویه دختر زجر دیده کتک خورده از جانب پدر مادرش،دختے تو دار که جواب همه خشونت های خانواده اش را با سکوت میدهد ۱۹ سال.اما یه دختر احساساتےچقدر گنجایش داره؟چاره ای جز فرار نداره.عاشق میشہ،اما نه عاشق طعمه ها پولدارش،کسی که به گذشته اش مربوطه،ماهتیسا دختری با چهره هاے متنوع و مرموز سوژه اخبار و تیتر اول روزنامه هاست به عشقش اعتراف میکنه؟مرده قصه ماهتیسای عاشق رو پَس میزنہ؟تحویل پلیس میده ...
خلاصه کتاب:
دختری خسته از ردپای بی رحم روزگار و سختی مشکلات، با لبخندی زیبا بر روی لبان غنچه شده اش به روی ایام و اطرافیان دل از همه میبرد...
کما اینکه در همین گوشه کنار حوالی خط لبخندش مردی با قلب سنگی، گیر قلاب نگاه مخمورش شد و دل از کف داد.
خلاصه کتاب:
داستان در مورد دخترے به نام( حسنا) است که خانواده شو از دست میده و با خواهرش شب ها در پارک به سر میبرند حسنا برای پیدا کردن کار به همه جا میره تا اینکه با عرفان
پسرک مرموز داستان اشنا میشه
عرفان وقتی متوجه یتیم بودن حسنا میشه
از موقعیت سو استفاده میکنه و
پیشنهاد صیغه میده اما حسنا قبول نمیکنه
و تلاششو برای پیدا کردنه کاره با شرافت مند میکنه تا اینکه در یکی از شب ها به خواهرش در پارک دست درازی میشه و.......
خلاصه کتاب:
هوراد ارباب جوون قصه است که غرور و نخوت تمام وجودش رو پر کرده …
بلوط دختر یکی از خدمتکاران ارباب جوان هست که بازی سرنوشت مسیر زندگی این دو نفر رو بهم پیوند میزنه البته نه از نوع یک پیوند عاشقانه تنها یک رابطه ارباب و رعیتی … و در
این بین بلوط قصه ما عاشق میشه … عشقی که با گوشه ای از یک حقیقت پنهان برباد میره و تنها کسی که از این زوال سود میبره کسی نیست جز ارباب جوان
خلاصه کتاب:
محمدمیعاد مردی با ایمان و خدا دوست است که از همسر خود، طهورا جدا شده و از او یک دختر سه ساله دارد،به خواستگاری آناهیتا میرود و خواستگاری او از آنا زندگی دختر را دستخوش تغییرات میکند..
خلاصه کتاب:
پسر نابغهی فامیل و مهندس رباتیک دانشگاه امیرکبیر بود.
نور چشمی بزرگترها
عاقل، جذاب، دوستداشتنی و متین.
همهی فامیل روی سرش قسم میخوردن و دخترها برای به دست آوردن توجهش، هرکاری میکردن.
اون اما توی یک روز زمستونی سرد، وسط حیاط خونهی پدربزرگم، درحالی که دوتا بچه اردک کوچولو توی بغلم بود، به چشمام زل زد و گفت از موهای فرفریم خوشش میاد.
عاشقم شده بود. عاشق منی که سر به هوا ترین نوه ی فامیل بودم. کسی که همه به خاطر شیطنتهاش ازش دوری میکردن.
تصمیمش عین بمب توی فامیل سروصدا به پا کرد...
خلاصه کتاب:
دخترک تلاش نمیکرد، زور نمیزد. محو بود، برای هر درسی پایه بود. جریانی که از میان قلبش سرچشمه گرفته و خود را تا تکتک اعضا میرساند، بینظیر بود. در مقابل حرفش هیچ نگفت. دلش پایان یافتن این سانس را نمیخواست؛ صحنه که به آخر نرسیده بود. نباید کات میخورد، نباید! مگر اینجا آغاز بازی نبو
خلاصه کتاب:
اسمم دلارامِ دختر حاجی معرفت ، بزرگ محل … تازه از آمریکا برگشتم ، در حالی که از دوست پسرم آمریکاییم حامله بودم . به خاطر خانواده ی مذهبی ام ، مجبور شدم بچه ی تو شکمم رو بندازم گردن ، پسرِ شریک بابام چون دوست پسرم اونو گردن نمیگرفت به پسری تهمت دست درازی زدم که پاک پاک بود . وقتی دروغم لو رفت که …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.