خلاصه کتاب:
الوند پسری که حاصل یه رابطه نادرسته و چون همه اقوامِ پدرش بهش لقب بدی دادن، سالهاست خانوادهشو ترک کرده و برای خودش یه زندگی عجیب و پرماجرا درست کرده، زندگی که پر از آدمهای جورواجور با شغل و سیاستهای کثیفه… توی کارهاش از یکی رقیبهای بزرگش ضربه میخوره و سعی میکنه برای تلافیِ کارش، به تک دخترِ اون شخص نزدیک بشه، دختری که از چند و چونِ کارهای باباش اطلاع داره و حاضره برای نجات جونش، حتی خودشو قربانی کنه …
خلاصه کتاب:
درباره یک عشق ممنوعه است که شخصیت های داستان رو دچار چالش بدی می کنه...
عشقی که می تونه خطرناک باشه
آوات جوانی ۲۸ساله است که عاشق روژان خواهر زاده اش شده...
این که عاقبت این دوتا چی میشه باهم می ریم جلو تا بفهمیم
داستان بر اساس واقعیت نوشته شده
و پایانی خوش داره.
خلاصه کتاب:
بهار، دختر تنهایی که بعد از مرگ عموش تو رأس یه مثلت عشقی بین دو برادر قرار میگیره و بعد از ازدواج اجباریش و عشقی که به دلش راه پیدا میکنه، متوجه زوایای تاریک زندگی همسرش میشه. مردی که یه مشکل روانی داره.
مردی که بعد از ازدواجش، همسر جوون و عاشقش رو زندانی میکنه تا همیشه مال خودش باشه و اجازه نمیده هیچ مردی به عشقش نزدیک بشه، حتی برادر خودش.
خلاصه کتاب:
سرمه آقاخانی دختری که بعد از ورشکستگی پدرش با تمام توان برای بالا کشیدن دوبارهی خانوادهاش تلاش میکنه.
با پیشنهاد وسوسهانگیزی از طرف یک شرکت، نمیتونه مقاومت کنه و بعد متوجه میشه تو دردسر بدی افتاده...
میراث قجری مرد خوشتیپی که حواس هر زنی رو پرت میکنه، اصلا اون چیزی نیست که نشون میده.
نه یک جنتلمن نه یک مرد قانونمند.
میراث قجری، مردی که دو چهره و دو زندگی داره!
ورود این شازده قجری به زندگی تکراری سرمه نظم و آرامشش رو بهم میزنه و...
خلاصه کتاب:
مامان؟ بچهها بازيم نميدن...
مادر جلوش زانو زد تا هم قدش شه. اشكهاش رو پاك كرد و با صورتي كه انگار از جواني پير بود، گفت:
-كاش بزرگم كه ميشي بازيت ندن مامان...
خلاصه کتاب:
داستان در مورد دخترمغروری هست که هیچ کس رو حساب نمیکنه ولی کسی از دل این دختر و زجرایی که کشیده خبر نداره ازدواج میکنه و بچه دار میشه! اما درست وقتی احساس خوشبختی میکنه از دختری که روزی خودش بهش پر و بال داده بود رودست میخوره و...
خلاصه کتاب:
قلب، قلمرو عجیبیست. سرزمینی با مرزها ی نامرئی، حکمرانی ستمگر و قوانینی
نانوشته. گاه چنان وسعت مییابد که گویی کهکشانها را در خود جای میدهد، و گاه
چنان در خود فرو میرود که حتی تپشهایش را نمیتوان حس کرد. گویی تزار قدرتمندی در این سرزمین فرمانروایی میکند، تزاری با قلبی از جنس سنگ، که هرگز تسلیم احساسات نمیشود. تزاری که با دستان خودش دیوارهای بلندی به دور قلبش
کشیده، دیوارهایی بلند و محکم، ساخته شده از خاطرات تلخ و از دست دادنها .
اما افسوس که حتی دیوارهای بلندترین قلعهها هم نمیتوانند جلوی رویش پیچکهای سبز و لطیف عشق را بگیرند. عشقی که در نامناسبترین زمانها و مکانها سر بر میآورد و با نفوذ به ریزترین شکافها، سردترین و سختترین قلبها را هم به تصرف خود درمیآورد. آری، قلب تزار نیز از این قاعده مستثنا نیست......
خلاصه کتاب:
عماد، مردی سی و چند ساله است که تموم زندگیش رو به نفرت از زنها گذرونده و به سخت گیر و وسواسی بودن معروفه! اما حالا طی یک اتفاق، سویل رو پیدا می کنه. سویلی که یک دختر ربوده شده و شکنجه دیده ست، اما هنوز امید به زندگی بهتر داره تا بتونه جهنم گذشته رو با بهشت ساخته شده توسط عماد تغییر بده
خلاصه کتاب:
یه اكیپ 3 نفره دختر که برای دانشگاه تو شیراز قبول شدن اما خوابگاها همه پر بوده بعدمیگردن دنبال خونه كه به یه اكیپ 3پسر برمیخورن كه اونام همین مشكلو داشتن ولی بااین تفاوت كه خونه پیداكرده بودن ولی شرط صابخونه كه یه پیرمرد مردیه که راحته اروپایی رفتارمیکنه یکم شوخه و فضول در عین حال زنها روهم آدم حساب نمیکنه و پی عشق وحالشه بوده،متاهل بودن اوناس…
خلاصه کتاب:
حالا آرزو می کنم کاش تشخیص می دادم که آن موضوع عجیب بود. من هرگز اسمم را به او نگفته بودم. حدس می زنم که فکر کردم پدرم یکی از آن داستان های مضحک آزار دهنده ای را که به نظرش دلیلی برای محبت به فرزندانش بود، برای او گفته باشد. پدرم از آن نوع باباهایی بود که یک عکس لخت در حمام طبقه ی پایین از سه سالگی ات نگه می داشت، عکسی را که مهمان ها باید می دیدند. این کار را با خواهر کوچکم، لیندزی کرده بود. و خدا را شکر که حداقل من از آن بی احترامی معاف شده بودم.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.