خلاصه کتاب:
قصــه درمورد دختری به اسم آیناز که نه زیبایی افسانه ای داره که زبان زد خاص وعام باشه نه پول وثروتی که پسرا برای ازدواج با اون به صف
باایستن دختری با قیافه معمولی که تو همین جامعه زندگی میکنه وبر خلاف تمام دخترا که عزیز کرده باباشون هستن این دختر نیست باباش در کمال ناباوری ونامردی آیناز وجای بدهیش میده به طلبکارش…ومسیر زندگی این دختر از راهی باز میشه که هیچ وقت فکرش وهم نمی کرد…
خلاصه کتاب:
در مورد یه دخترِ بد، بدِ، بدِ، دیگه از نظر اخلاق و رفتار؛ شیطونی بیش از اندازه و
آزار مردم باعث خوشحالیش میشه! ولی یک دفعه همه چی تغییر میکنه وعاشق میشه!
تصور کنید همچین دختری عاشق بشه، واویلا! آیا دوست دارید نتیجش رو ببینید و بخندید؟ پس با ما همراه باشید
من یه دختر بدم، زیاد با اعصابم بازی بشه ممکنه دست به کارای خطرناک بزنم!
کاری برای زندگی نمیکنم، میشینم یه گوشه و به بازیهاش نگاه میکنم! از دور قشنگتر
به نظر میام ولی از نزدیک کسیام که تحمل موندن باهاش رو نداری نمیذارم کسی من
رو بین دو گزینه قرار بده! یا من یا هیچکس افکارم بَده، مثل خودم؛ از من نخواه خوب باشم
چون عواقبش پاچه گیره و در آخر اضافه میکنم که «من دختر بدیم، با من نگردید
خلاصه کتاب:
یک بغل تنهایی حکایت گر داستانی است هر چند خیالی! اما حقیقی در جایی که زندگی میکنیم…زندگی کسانی که ممکن است در نزدیکی ما باشند اما برای ما تنها یک زیستن ساده باشد!
حکایت زندگی است که از دور همه چیز خوب و کامل دیده می شود، اما…نزدیک که می شوی…پا به حریم زندگیشان که میگذاری متوجه می شوی که تنها همه چیز به ظاهر خوب بوده!…مرد خودساخته ی داستان من که حالا شهرتی جهانی پیدا کرده، زندگیش تنها از دور جلوه گر آرامش و خوشیست و نزدیک که بشوی می بینی همه چیز تنها از دور خوب بوده است!
خلاصه کتاب:
بعداز بسته شدن پرونده باند دان…حالا دانیال و کمند و صدرا و کسری یه زندگی عادی به دور از هرجور خلاف و ناامنی رو دارن و همه جوره سعی میکنن این آرامشو حفظ کنن…دانیال و کمند حالا صاحب دوتا فرزند دوقلو به اسم بنیامین وبارانن و این بچه هاتموم زندگیشونن همه چی به وفق مُراده ولی این وسط کمند نگرانه…نگران از دست دادن خوشبختیش…نگران از دست دادن خونواده اش…کمند و دانیال و صدرا و کسری بعد اینهمه خلاف و آدم کشی…آیا می تونن بدون تاوان به زندگی ادامه بدن؟؟
خلاصه کتاب:
با چشمهای پر از اشک به ارباب خیره شدم
_تو رو خدا ارباب من نمیخوام همسر دوم بشم اون مرد جنون جنسی داره ارباب تو رو خ ....
_خفه شو دختره ی سلیطه چجوری جرئت میکنی انقدر بی حیا باشی و درمورد این مسائل با من حرف بزنی
به سمت بابام برگشت و پر از تحکم گفت:
_این دختر همسر خان زاده میشه ببریدش الان تو اتاق نمیخوام جلوی چشمهام باشه وگرنه یه بلایی سرش درمیارم
بابا و بی بی به سمتم اومدند بی بی دستم رو گرفت و با عجله من رو به سمت اتاق بردند با گریه روی تخت نشستم که صدای بابا بلند شد
_پریزاد به من نگاه کن
با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم
_تو مجبوری با خان زاده ازدواج کنی بخاطر من مادرت بقیه
_اما بابا اون خان زاده بیمار روانی من فقط هفده سالمه چجوری میتونم باهاش دووم بیارم
_طبق رسم و رسومات تو باید با شوهر خواهرت ازدواج کنی و برای ادامه نسل خاندانش یه وارث بدنیا بیاری
قطره اشک روی گونم چکید...
خلاصه کتاب:
از آنچه بر من معین شده، راهی برای رسیدن به آنچه بودم، منی که ازفرشته ای به ابلیس تبدیل شدم، پس من را ببین که چگونه انتقامم را از شما شیطانها میگیرم.ستاره دختری زجر کشیدهست. فقط به خاطر کاری که پدر و مادرش باهاش کردن، اون از دختر پاک به قاتل تبدیل شده و حالا که روی پاهای خودش ایستاده، میخواد کسایی که بانی آزارش بودن رو نابود کنه. اون هم دور از چشم خواهراش تا به اون چیزی که میخواد برسه.
خلاصه کتاب:
قلب، قلمرو عجیبیست. سرزمینی با مرزها ی نامرئی، حکمرانی ستمگر و قوانینی
نانوشته. گاه چنان وسعت مییابد که گویی کهکشانها را در خود جای میدهد، و گاه
چنان در خود فرو میرود که حتی تپشهایش را نمیتوان حس کرد. گویی تزار قدرتمندی در این سرزمین فرمانروایی میکند، تزاری با قلبی از جنس سنگ، که هرگز تسلیم احساسات نمیشود. تزاری که با دستان خودش دیوارهای بلندی به دور قلبش
کشیده، دیوارهایی بلند و محکم، ساخته شده از خاطرات تلخ و از دست دادنها .
اما افسوس که حتی دیوارهای بلندترین قلعهها هم نمیتوانند جلوی رویش پیچکهای سبز و لطیف عشق را بگیرند. عشقی که در نامناسبترین زمانها و مکانها سر بر میآورد و با نفوذ به ریزترین شکافها، سردترین و سختترین قلبها را هم به تصرف خود درمیآورد. آری، قلب تزار نیز از این قاعده مستثنا نیست......
خلاصه کتاب:
عماد، مردی سی و چند ساله است که تموم زندگیش رو به نفرت از زنها گذرونده و به سخت گیر و وسواسی بودن معروفه! اما حالا طی یک اتفاق، سویل رو پیدا می کنه. سویلی که یک دختر ربوده شده و شکنجه دیده ست، اما هنوز امید به زندگی بهتر داره تا بتونه جهنم گذشته رو با بهشت ساخته شده توسط عماد تغییر بده
خلاصه کتاب:
نیهان دختری ۱۷ساله، به خاطر اینکه ناپدریش میخواد اونو بفروشه، مجبور میشه از خونه فرار کنه… و در طی اتفاقاتی با حسام پسری تنها که خانوادهاش رو از دست داده و عشقی یکطرفه به خواهرخواندهاش هستی دارد؛ آشنا می شود.آشنایی حسام و نیهان سرآغاز ماجراهایی میشود که …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.