خلاصه کتاب:
قصه نیلوست؛ نیلو دختری که از کودکی دچار یک عشق اشتباه میشود. عاشق پسر لاغر و نحیف هووی مادرش؛ هوویی که نه تنها چشم دیدن او و مادرش را ندارد بلکه از کودکی تمام مغز پسرش سامی را علیه نیلو و مادرش شستشو داده بود.
نیلو دیوانهوار عاشق بود و سامی هر روز پرکینهتر! عاقبت یک شب سامی با تلنگری که به قلبش میخورد بیدار میشود و قصه دلدادگی آنها شروع میشود اما با بد شدن حال مادر سامی این عشق در نطفه کشته میشود. نیلو عشق
خلاصه کتاب:
در وانفسای این تقدیر رویا و هم کیشان او محکوم هستند تا سوختن آرزوهایشان را به چشم ببینند و دم نزنند. جزای معصومیت و بیپناهی آنها پابوسی افرادیست که بویی از انسانیت نبردهاند؛ اما یک تلنگر رویای داستان را از بند ترسها و تردیدهایش آزاد میکند و مقابل ظلم اطرافیانش به پا میخیزد… حال باید دید قیام این دخترک بیپناه او را تا کجا خواهد کشاند.
خلاصه کتاب:
استان در مورد یک قاتل سریالی به نام رویا است. رویا که در یک باند مواد مخدر هم فعالیت میکند و به عنوان رئیس آیندهی این باند در حال آموزش دیدن است، دختری است که پنج سال قبل و به دلایلی نامعلوم و با گذشتهای مهر و موم شده، وارد یک بازی کثیف شده و برخلاف میل خودش مجبور به انجام قتلها و کارهایی میشود که روحش را خراش میدهند. اما بعد از پنج سال و به عنوان آخرین وظیفهای که در قبال شخصی به نام هوشنگ باید انجام میداد،
خلاصه کتاب:
رمان در مورد قصه تلخیست. در قصه ها دختر ها پاک اند و معصوم و فریب خورده! در قصه ها آدم ها مهربانند و ساده! من هم آدم همین قصه ام.آما انسانیتم مرده است. قلب دارم،اما یخ زده است. دخترم و زیبا ام و شیشه ای.
اما دخترم و پلیدم و پر از خورد شیشه ای که برنده است.
من دختر بد این قصه ام و گمان می کردم همیشه پیروز میدانم.
خلاصه کتاب:
داستان دختری که با کار کردن توی خیابون و دستفروشی اموراتش میگذره و با درد ها و کمبود های زندگی نه چندان معمولیش خوشه تا اینکه دست سرنوشت اون و توی شرایطی قرار میده که از شخصیت واقعی خودش فرسنگ ها فاصله میگیره و وارد زندگی جدیدی میشه
ترسیده به چشمای خشمگینش نگاه کردم و آب دهنمو قورت دادم.
با دستش چندتا ضربه محکم به سرم زد و گفت :مگه بهت نگفتم حق نداری به پولا دست بزنی؟
چشمامو بستم و نفس زنان سرمو بین دستام قایم کردم، موهامو محکم از پشت گرفت و با غیظ داد زد
خلاصه کتاب:
ریسک تا عشق گذاشتمش توی کیفم و یه ماچ روی گونه ی مامان کاشتم و گفتم : من دیگه برم .برو عزیزم . مواظب خودت باش .چون مدرسه نزدیک خونمون یعنی ده دقیقه تا مدرسمون راه بود ، پیاده میرفتم !
خب بزار تا رسیدن به مدرسه خودمو معرفی کنم ، اسمم نهال منصوریه .
بچه ی سوم خانواده م . دو تا داداش به ایم کورای و بوراک دارم . دو قلو ان .
یه خونه داریم ، که برای خودمونه .
خلاصه کتاب:
دختر قصه پاک و ساده؛ از همونایی که یه زندگی معمولی داره مثل خیلی از ما پسرک قصه مردونگی توی ظاهرش دادمیزنه…تیپش مردونس…ابروهاش فابریک خودشه… نه لکسوز داره…نه بنز اما مرام داره!قصه از اونجایی شروع میشه که…دختر قصه با آدمهای اشتباهی گره میخوره…
و پسر قصه؛ ناجی روزهای تلخ دخترک میشه…شاید هم دختر قصه ناجی روزهای سرد پسرمیشه…
قرصها رو داخل کمد گذاشتم. نمیخواستم مامان از
وجودشون خبرداربشه. نباید میفهمید دخترش چه زجری میکشه.
می دونم هنوز هم آمادگی شنیدنش رو نداره.
خلاصه کتاب:
داستان درمورد دختری است که اتفاقات گذشته بر آیندهاش اثر گذاشته و باعث انتقامجویی او شده است به طوری که او هراس دارد پا در شهری بگذارد که شاهد قتل عام خانوادهاش بوده است… فاصله بین عشق تا نفرت به اندازه تار مویی بیش نیست.
خلاصه کتاب:
سوگل دختری آرام و منزوی که بر خلاف میل باطنیش با پسری ازدواج می کنه که ذره ای از محبت و احترام بهره ای نبرده زندگی اونقدر برای سوگل ناخوش و غیر قابل تحمل می شه که مجبور میشه برای رهایی از این قفس چشم روی همه ،حتی عزیزترین هاش ببنده …رهایی که شیرینی و تلخی های زیادی به همراه داره ….
خلاصه کتاب:
نخستین روز آفتابی بهار، رطوبت زمستانی انباشته در خاک را بخار می کرد و به استخوان های پوک پیرانی که بیرون ریخته بودند و در کوره راههای کژ و کوز باغ قدم می زدند، گرما می داد. فقط پیرمرد افسرده در بستر مانده بود. وقتی چشمهاش جز بختک چیزی نمی دید و گوشهاش بر غوغای مرغان باغ بسته بود، آوردنش به هوای آزاد سودی نداشت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.