خلاصه کتاب:
من وقتی به خانه وارد شدم، چهار جوان را دیدم که لباسهایشان آغشته به خون و گل بود … آنها لباسهای مردانه را درآورده، پس از شستوشو، لباسهای خود را پوشیدند … من هم لباسهایم را دادم که تمیز بکنند … تا نینا و تهمینه آنها را تمیز بکنند، من هم خودم را شستم … نفهمیدم که یک استکان چای را چطور خوردم … زیرا که چهار شبانهروز تمام بود که خواب به چشممان نرفته بود … لازم بود که کمی استراحت کنیم … پس از رفتن دخترها به خانه خود، خواستم کمی استراحت بکنم
خلاصه کتاب:
دختری هجده ساله را روایت میکند که به تحصیل علاقه زیادی دارد و برای آن تلاش میکند، برخلاف همیشه پدرش از دانشگاه رفتن و کنکور منعش میکند تا با پسر عمهاش از ازدواج کند، بعد از ازدواج دقیقا در شب عروسیاش متوجه بیماری همسرش میشود و در این میان اتفاقاتی رخ میدهد که خواندن آن خالی از لطف نخواهد بود. بعد از رخ دادن اتفاقات ناگوار، زندگی روی خوش را به او نشان میدهد و ثابت میشود خدا در هر شرایطی برای بندهاش بهترین ها را میخواهد.
خلاصه کتاب:
قصه من درباره دختریه که هیچ وقت تو زندگیش کلمه ندارم رو نشنیده .به هر چی که خواسته رسیده،اما در این میان با پسری به اسم آرشا که از دختری ضربه خورده و تمام دخترا رو مثل هم می دونه آشنا میشه سال طعم ناراحتی رو می چشه،و این باعث ۲۰ که بعد از میشه مهرسای قصه من بفهمه همه چی پول نیست گاهی عشق رو نمی تونه با پول بخره .و این آغاز راهی طولانی است که عاقبت مهرسا می ماند و آینده ای مبهم
خلاصه کتاب:
ساره دختري معمولی كه خودش به نوعي توي دنياي ك واسه خودش ساخته زندگی ميكنه چون به اين باور رسيده كه واسه كسي اهميت چنداني نداره مخصوصا بخاطرِ مشكلي ك واسه دستش پيش اومده!و خودش در حد ازدواج با مردي نميدونه چون عقيده داره تو اين دوره فقط ظاهر مهمه و خودشو در حد مورد پسند بودن نميدونه و اعتماد بنفسي نداره اما در عين حال بسيار شوخ و پر انرژي مردي تك و خاص با ظاهري بي نهايت جذاب بين دختراي زيبا از جاي ديگه ي توي همين دنيا جوري عاشقش ميشه واتفاقاتي واسه زندگيشون مي افتد كه نه تنها خودش بلكه همه ي اطرافيانش از اين عشق در تعجب مي مانند.
خلاصه کتاب:
داستان درباره ی دختری به نام عاطفه ست که تازه عروس شده ولی عشقش اول زندگی میره تو کُما و خدا میدونه که کی از کما بیرون میاد ولی عاطفه خودشو نمی بازه چون مطمئنه حسام تنهاش نمیزاره در این بین درگیر رویاهاشه که شبها موقع خواب به سراغش می آیند که عجیب تر از آن رویاها به واقعیت تبدیل می شود.
خلاصه کتاب:
آری من ستاره ام. ستاره ای که می سوزد تا صحنه را روشن کند. ستاره ای که تو نورش را می بینی، اما سوختنش را نه… من ستاره ام. بدون درخشیدن می میرم..و و این درخشیدن هم برایم چیزی جز درد ندارد… تو لبخندم را می بینی؛ اما اشک هایم را نه… هیچ کس اشک هایم را نمی بیند…. هیچ کس درد هایم را نمی بیند… هیچ کس تنهایی هایم را نمی بیند… من ستاره ام. می سوزم تا صحنه را روشن کنم. درد می کشم تا این تنها راه زیستنم مرا به نیستی بکشاند…. تو لبخندم را می بینی… آیا حاضری غم هایم را هم ببینی؟ تنها یک روز
خلاصه کتاب:
تکهای یخ بودم... با درد هایم تنها... غم چشمانم را حتی یک کودک میدید... تنها بودم..تو آمدی... آرزویم بودی...فکر میکردم آرزویی محال هستی اما...عشق در قلب تو نیز رخنه کرد..درست مانند شکوفه بر تن یک درخت بدون برگ و خشک..مال من شدی اما...الآن کجایی...؟
خلاصه کتاب:
وحید رسولی مرد جوانی است که بخاطر افسردگی همسرش دچار تشویش و نگرانی شده و تمام سعیش این است که همسرش را از این حالت و حس و حال بیرون بکشد ..
خلاصه کتاب:
داستان درباره ی سه دختر به اسم بــاران ، نفــس و متیــنا، سه تا دوست صمیمی مثل خواهر که دوتــاشون اونقدر شیطون و لجبازن که میــتونن روی اعصــاب همه راه برن اما یـــکیدیگه خیلی اروم تر و البته مهــربون تر از اون دوتا هستـــش.. خــبر قبــولی توی دانشگاه تهــران مسیــر زندگیشون رو عوض میــکنه که توی همیــن مسیر اتفاقای جــالب و شیرین ، گاهیهم تلــخ و غمگــین میــوفته که میتــونه زنــدگی یه دخــتر ۱۹ ساله رو تحت تاثیر قــرار بده.
خلاصه کتاب:
داستان درباره ی دختری به اسم سحره که تلاش میکنه به اون چیزی که میخواد برسه و در این راه با پسری به اسم رضا آشنا میشه اما به خاطر گذشته اش….
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.