خلاصه کتاب:
داستان درباره ی دختری به اسم سحره که تلاش میکنه به اون چیزی که میخواد برسه و در این راه با پسری به اسم رضا آشنا میشه اما به خاطر گذشته اش….
خلاصه کتاب:
من وقتی به خانه وارد شدم، چهار جوان را دیدم که لباسهایشان آغشته به خون و گل بود … آنها لباسهای مردانه را درآورده، پس از شستوشو، لباسهای خود را پوشیدند … من هم لباسهایم را دادم که تمیز بکنند … تا نینا و تهمینه آنها را تمیز بکنند، من هم خودم را شستم … نفهمیدم که یک استکان چای را چطور خوردم … زیرا که چهار شبانهروز تمام بود که خواب به چشممان نرفته بود … لازم بود که کمی استراحت کنیم … پس از رفتن دخترها به خانه خود، خواستم کمی استراحت بکنم
خلاصه کتاب:
من وقتی به خانه وارد شدم، چهار جوان را دیدم که لباسهایشان آغشته به خون و گل بود … آنها لباسهای مردانه را درآورده، پس از شستوشو، لباسهای خود را پوشیدند … من هم لباسهایم را دادم که تمیز بکنند … تا نینا و تهمینه آنها را تمیز بکنند، من هم خودم را شستم … نفهمیدم که یک استکان چای را چطور خوردم … زیرا که چهار شبانهروز تمام بود که خواب به چشممان نرفته بود … لازم بود که کمی استراحت کنیم … پس از رفتن دخترها به خانه خود، خواستم کمی استراحت بکنم
خلاصه کتاب:
من وقتی به خانه وارد شدم، چهار جوان را دیدم که لباسهایشان آغشته به خون و گل بود … آنها لباسهای مردانه را درآورده، پس از شستوشو، لباسهای خود را پوشیدند … من هم لباسهایم را دادم که تمیز بکنند … تا نینا و تهمینه آنها را تمیز بکنند، من هم خودم را شستم … نفهمیدم که یک استکان چای را چطور خوردم … زیرا که چهار شبانهروز تمام بود که خواب به چشممان نرفته بود … لازم بود که کمی استراحت کنیم … پس از رفتن دخترها به خانه خود، خواستم کمی استراحت بکنم
خلاصه کتاب:
ساعت ده صبح يك روز سرد بهمن ماه، درحالي كه برف شب قبل همه جا را سفيدپوش كرده بود، كارگرها اثاثه دو كاميون را كه به سختي وارد كوچه شده بودند، به داخل ساختمان مي بردند. قطر برف بيش از سي سانتيمتر بود و به آن كوچه باغ، منظره اي دلفريب داده بود. پرتو مواظب كارگرها بود كه اثاثه را به در و ديوار نزنند. راهنمايي شان مي كرد لوازم سنگين، مثل يخچال و ماشين رختشويي و .
خلاصه کتاب:
دختری شر و شیطون که به خاطر ماموریت پدرش به خونه دوست پدرش میره و مجبور میشه نقش معشوقه پسر شیطون و مغرور خانواده اونهارو بازی کنه و در این بین اتفاقات جالبی میفته که خوندنش خالی از لطف نیست....
خلاصه کتاب:
امروز اولین روز رفتنم به دانشگاه بود و به شدت استرس داشتم ، هیچ کس رو توی لندن نداشتم و تک و تنها ! نمیدونستم چیکار کنم ! هرچند پدر من رو مستقل بار آورده بود ولی همیشه عقایدش رو به
خلاصه کتاب:
الیزابت بنت با تجربهی تلخی که داشته ترجیح میده به پسرا اعتماد نکنه و فقط به رابطهای یک شبه باهاشون بسنده میکنه!
یک شب انتخابش برای رابطه دکلنه. مبارز خیابونی بریتانیایی جذابی که الیزابت نمیتونه ازش بگذره.
ولی دکلن اهل رابطه یک شبس؟!
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.