تنها چیزی که ناگهان در مقابل چشمانم هویدا شد، هیکل دختر ناشناس بود که وسط جاده در مسیر نور چراغهای اتومبیل من ایستاده و دستهایش را تکان میداد. فحشهایی که زیر لب دادم، یک لحظه فضای اتومبیل را پر کرد و صدای آن در گوشهایم پیچید. به فوریت رل را چرخاندم و پایم را روی ترمز فشار دادم. قسمت عقب اتومبیل در اثر ترمز ناگهانی به سوی چپ لغزید و اتومبیل با صدای شدیدی که در اثر برخورد لاستیکها با آسفالت جاده تولید شده بود، کنار جاده بالای صخره ای که مشرف به دریا بود، ایستاد. هر چند من نگذاشتم که دخترک زیر اتومبیل برود ولی او همچنان وسط جاده ایستاده بود و از جایش تکان نمی خورد. تمام بدنم می لرزید و ته سیگاری که از دهانم افتاده بود، داشت شلوارم را می سوزاند...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.