اشکام دونه دونه از چشمم می چکیدن روی لباسش و دستام به سینش چنگ می زد، صورتم و روی شونش گذاشتم و سعی کردم صدای هق هقم و خفه کنم، نا امید بودم، این همه مدت قلبی برای عمل نبود، انگیزه ای برای زندگی نبود، زنده موندن یا نموندنم برام هیچ فرقی نداشت ولی حالا اوضاع فرق می کرد، حالا انگیزه داشتم، امید داشتم، این زندگی رو با تمام وجود می خواستم، تازه می خواستم عاشقی کنم، آشپزی یاد بگیرم، واسه اردوان و خودم غذا درست کنم، جاهایی که دوست داشتم و با اردوان برم، کارایی که دوست داشتم و با اون انجام بدم، ولی حالا …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.