با کوله باری از کینه و نفرت...
با نقابی که به چهره زدم؛ هدفم فقط ازدواج با مرد با خدایی بود که همه حاج آقا صدایش می زدند..
مردی جذاب که قرار بود نقش طعمه ام را ایفا کند...
مردی که پسر عمو بود و بیخبر از نسبت خونی بینمان!
انتقامی که میخواستم از حاج فتح الله خان پدربزرگ ظالمم بگیرم...
پدربزرگی که نه خبر از وجود من داشت و نه از مرگ پسرش...
آمده بودم تا همه چی را ویران کنم حتی به قیمت زیر پا گذاشتن عشق و انسانیت...
اما ...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.