خام با خود خیال میکردم برای فرار از مهلکه ،برای گریز از بخت شوم ، وقت دارم ! ولی خیال باطلی بود ، امید عبثی بود ، وقت نداشتم !
حریف حساب شده عمل کرده بود و این را زمانی دریافتم که پدرم از در تو آمد . کی خبرش کرده بودند را ندانستم ولی حسی به من میگفت همه چیز به چهل و هشت ساعت پیش و ملاقاتی برمیگشت که به وداع ختم شده بود !
نمیدانم چرا در آن وانفسا در دستش به دنبال ساطور میگشتم ، ساطور نداشت ولی کمربند که داشت !
لاغر مردنی بود ، استخوانی، ترکه ای ولی به وقتش از پسم برمی آمد .
لازمهاش مقدار قابل توجه ای قساوت قلب و عدم منطق و زبان نفهمی بود که هر سه را از بخت بلند من، باهم داشت!
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.