در تیمارستان آلجی، بیماری زندانی است به نام کرکگور؛
میگویند در شبی بارانی، پدر و مادرش را به قتل رسانده.
شبها از طبقهای که او را نگه میدارند، صداهای وحشتناکی میآید.
هیچ پزشکی حاضر به ملاقاتش نشده؛ آنهایی هم که قبول کردهاند، نصفهراه برگشتهاند.
برای حفظ جان نگهبانان، دیوارهای اتاقش را با آلومینیوم پوشاندهاند و دستوپایش را زنجیر کردهاند؛ حتی پلیسها هم از درگیری با او ناتواناند.
در میان همهی این نامها، پزشکی بود به نام نارویین.
او داوطلب نبود؛ انتخاب شد.
قرار بود کرکگور را درمان کند،
اما خیلی زود معلوم شد این بار پزشک اسیر شد، نه بیمار.
از روزی که نارویین وارد طبقهی پایین شد، صداها تغییر کردند؛
کمتر فریاد… بیشتر نجوا.
و بعضیها میگویند امپراتوری کرکگور
از همان لحظهای بزرگتر شد
که نارویین در را پشت سرش بست.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.