چیشد که دستامون جدا شد؟
چیشد که بهار ِ زندگیم تویه لحظه تبدیل به زمستون ِ سرد و تاریکشد؟
با اومدن این زمستون، شکوفه های قلبم یکی یکی خشکیدن و از بین رفتن.
روزنه امیدی که از بین زخم هام تابیده بود، زخم ها ِی بزرگ تری واسم به جا گذاشت.
حسی مثل افتادن تویه چاه تاریک،
تاریکی که من خیلی وقته اونجا مردم.
درواقع تو دیگه اینجا نیستی و من با تک تک سلول هام وجودت رو کنارم میخوام.
میخوام کنارم باشی ویادم بره چقدر خسته و شکسته ام.
درست میگفتی ،پیوند ما از جنس ماه بود.
تاریک
سرد
دورو دست نیافتنی!
اون نیرویی که مارو به هم وصل کرده بود از بین رفت و من الان یه روح ِ مرده ام که تو
زندان جسمش حبس ابد خورده.
آیا بازم درخت ِ زندگیم شکوفه میده؟
آیا بازم جرعت میکنم ماه ِ شب رو نگاه کنم؟
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.